شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 52 از 993

متن اصلی

چو هنگام رفتن فراز آیدش به فرزند نو روز بازآیدش به گیتی بماند ز فرزند نام که این پور زالست و آن پور سام بدو گردد آراسته تاج و تخت ازان رفته نام و بدین مانده بخت کنون این همه داستان منست گل و نرگس بوستان منست که از من رمیدست صبر و خرد بگویید کاین را چه اندر خورد نگفتم من این تا نگشتم غمی به مغز و خرد در نیامد کمی همه کاخ مهراب مهر منست زمینش چو گردان سپهر منست دلم گشت با دخت سیندخت رام چه گوینده باشد بدین رام سام شود رام گویی منوچهر شاه جوانی گمانی برد یا گناه چه مهتر چه کهتر چو شد جفت جوی سوی دین و آیین نهادست روی بدین در خردمند را جنگ نیست که هم راه دینست و هم ننگ نیست چه گوید کنون موبد پیش بین چه دانید فرزانگان اندرین ببستند لب موبدان و ردان سخن بسته شد بر لب بخردان که ضحاک مهراب را بد نیا دل شاه ازیشان پر از کیمیا گشاده سخن کس نیارست گفت که نشنید کس نوش با نیش جفت چو نشنید از ایشان سپهبد سخن بجوشید و رای نو افگند بن که دانم که چون این پژوهش کنید بدین رای بر من نکوهش کنید ولیکن هر آنکو بود پر منش بباید شنیدن بسی سرزنش مرا اندرین گر نمایش کنید وزین بند راه گشایش کنید به جای شما آن کنم در جهان که با کهتران کس نکرد از مهان ز خوبی و از نیکی و راستی ز بد ناورم بر شما کاستی همه موبدان پاسخ آراستند همه کام و آرام او خواستند که ما مر ترا یک به یک بنده ایم نه از بس شگفتی سرافگنده ایم ابا آنکه مهراب ازین پایه نیست بزرگست و گرد و سبک مایه نیست بدانست کز گوهر اژدهاست و گر چند بر تازیان پادشاست اگر شاه رابد نگردد گمان نباشد ازو ننگ بر دودمان یکی نامه باید سوی پهلوان چنان چون تو دانی به روشن روان ترا خود خرد زان ما بیشتر روان و گمانت به اندیشتر مگر کو یکی نامه نزدیک شاه فرستد کند رای او را نگاه منوچهر هم رای سام سوار نپردازد از ره بدین مایه کار سپهبد نویسنده را پیش خواند دل آگنده بودش همه برفشاند یکی نامه فرمود نزدیک سام سراسر نوید و درود و خرام ز خط نخست آفرین گسترید بدان دادگر کو جهان آفرید ازویست شادی ازویست زور خداوند کیوان و ناهید و هور خداوند هست و خداوند نیست همه بندگانیم و ایزد یکیست ازو باد بر سام نیرم درود خداوند کوپال و شمشیر و خود چمانندهٔ دیزه هنگام گرد چرانندهٔ کرگس اندر نبرد فزایندهٔ باد آوردگاه فشانندهٔ خون ز ابر سیاه گرایندهٔ تاج و زرین کمر نشانندهٔ زال بر تخت زر به مردی هنر در هنر ساخته خرد از هنرها برافراخته من او را بسان یکی بنده ام به مهرش روان و دل آگنده ام ز مادر بزادم بران سان که دید ز گردون به من بر ستمها رسید پدر بود در ناز و خز و پرند مرا برده سیمرغ بر کوه هند نیازم بد آنکو شکار آورد ابا بچه ام در شمار آورد همی پوست از باد بر من بسوخت زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت همی خواندندی مرا پور سام به اورنگ بر سام و من در کنام چو یزدان چنین راند اندر بوش بران بود چرخ روان را روش کس از داد یزدان نیابد گریغ وگر چه بپرد برآید به میغ سنان گر بدندان بخاید دلیر بدرد ز آواز او چرم شیر گرفتار فرمان یزدان بود وگر چند دندانش سندان بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 52 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).