شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 520 از 993

متن اصلی

بخواند آن زمان شاه جاماسپ را همان فال گویان لهراسپ را برفتند با زیجها برکنار بپرسید شاه از گو اسفندیار که او را بود زندگانی دراز نشیند به شادی و آرام و ناز به سر بر نهد تاج شاهنشهی برو پای دارد بهی و مهی چو بشنید دانای ایران سخن نگه کرد آن زیجهای کهن ز دانش بروها پر از تاب کرد ز تیمار مژگان پر از آب کرد همی گفت بد روز و بد اخترم ببارید آتش همی بر سرم مرا کاشکی پیش فرخ زریر زمانه فگندی به چنگال شیر وگر خود نکشتی پدر مر مرا نگشتی به جاماسپ بداخترا ورا هم ندیدی به خاک اندرون بران سان فگنده پیش پر ز خون چو اسفندیاری که از چنگ اوی بدرد دل شیر ز آهنگ اوی ز دشمن جهان سربسر پاک کرد به رزم اندرون نیستش هم نبرد جهان از بداندیش بی بیم کرد تن اژدها را به دو نیم کرد ازاین پس غم او بباید کشید بسی شور و تلخی بباید چشید بدو گفت شاه ای پسندیده مرد سخن گوی وز راه دانش مگرد هلا زود بشتاب و با من بگوی کزین پرسشم تلخی آمد به روی گر او چون زریر سپهبد بود مرا زیستن زین سپس بد بود ورا در جهان هوش بر دست کیست کزان درد ما را بباید گریست بدو گفت جاماسپ کای شهریار تواین روز را خوار مایه مدار ورا هوش در زاولستان بود به دست تهم پور دستان بود به جاماسپ گفت آنگهی شهریار به من بر بگردد بد روزگار؟ که گر من سر تاج شاهنشهی سپارم بدو تاج و تخت مهی نبیند بر و بوم زاولستان نداند کس او را به کاولستان شود ایمن از گردش روزگار؟ بود اختر نیکش آموزگار؟ چنین داد پاسخ ستاره شمر که بر چرخ گردان نیابد گذر ازین بر شده تیز چنگ اژدها به مردی و دانش که آمد رها بباشد همه بودنی بی گمان نجستست ازو مرد دانا زمان دل شاه زان در پراندیشه شد سرش را غم و درد هم پیشه شد بد اندیشه و گردش روزگار همی بر بدی بودش آموزگار چو بگذشت شب گرد کرده عنان برآورد خورشید رخشان سنان نشست از بر تخت زر شهریار بشد پیش او فرخ اسفندیار همی بود پیشش پرستارفش پراندیشه و دست کرده به کش چو در پیش او انجمن شد سپاه ز ناموران وز گردان شاه همه موبدان پیش او بر رده ز اسپهبدان پیش او صف زده پس اسفندیار آن یل پیلتن برآورد از درد آنگه سخن بدو گفت شاها انوشه بدی توی بر زمین فره ایزدی سر داد و مهر از تو پیدا شدست همان تاج و تخت از تو زیبا شدست تو شاهی پدر من ترا بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام تو دانی که ارجاسپ از بهر دین بیامد چنان با سواران چین بخوردم من آن سخت سوگندها بپذرفتم آن ایزدی پندها که هرکس که آرد به دین در شکست دلش تاب گیرد شود بت پرست میانش به خنجر کنم به دو نیم نباشد مرا از کسی ترس و بیم وزان پس که ارجاسپ آمد به جنگ نبر گشتم از جنگ دشتی پلنگ مرا خوار کردی به گفت گرزم که جام خورش خواستی روز بزم ببستی تن من به بند گران ستونها و مسمار آهنگران سوی گنبدان دژ فرستادیم ز خواری به بدکارگان دادیم به زاول شدی بلخ بگذاشتی همه رزم را بزم پنداشتی بدیدی همی تیغ ارجاسپ را فگندی به خون پیر لهراسپ را چو جاماسپ آمد مرا بسته دید وزان بستگیها تنم خسته دید مرا پادشاهی پذیرفت و تخت بران نیز چندی بکوشید سخت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 520 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).