شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 525 از 993

متن اصلی

چو بسته ترا نزد شاه آورم بدو بر فراوان گناه آورم بباشیم پیشش بخواهش به پای ز خشم و ز کین آرمش باز جای نمانم که بادی بتو بر وزد بران سان که از گوهر من سزد سخنهای آن نامور پیشگاه چو بشنید بهمن بیامد به راه بپوشید زربفت شاهنشهی بسر بر نهاد آن کلاه مهی خرامان بیامد ز پرده سرای درفشی درفشان پس او به پای جهانجوی بگذشت بر هیرمند جوانی سرافراز و اسپی بلند هم اندر زمان دیده بانش بدید سوی زاولستان فغان برکشید که آمد نبرده سواری دلیر به هر ای زرین سیاهی به زیر پس پشت او خوار مایه سوار تن آسان گذشت از لب جویبار هم اندر زمان زال زر برنشست کمندی به فتراک و گرزی به دست بیامد ز دیده مر او را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید چنین گفت کین نامور پهلوست سرافراز با جامهٔ خسروست ز لهراسپ دارد همانا نژاد پی او برین بوم فرخنده باد ز دیده بیامد به درگاه رفت زمانی به اندیشه بر زین بخفت هم اندر زمان بهمن آمد پدید ازو رایت خسروی گسترید ندانست مرد جوان زال را بیفراخت آن خسروی یال را چو نزدیکتر گشت آواز داد بدو گفت کای مرد دهقان نژاد سرانجمن پور دستان کجاست که دارد زمانه بدو پشت راست که آمد به زاول گو اسفندیار سراپرده زد بر لب رودبار بدو گفت زال ای پسر کام جوی فرود آی و می خواه و آرام جوی کنون رستم آید ز نخچیرگاه زواره فرامرز و چندی سپاه تو با این سواران بباش ارجمند بیارای دل را به بگماز چند چنین داد پاسخ که اسفندیار نفرمودمان رامش و میگسار گزین کن یکی مرد جوینده راه که با من بیاید به نخچیرگاه بدو گفت دستان که نام تو چیست همی بگذری تیز کام تو چیست برآنم که تو خویش لهراسپی گر از تخمهٔ شاه گشتاسپی چنین داد پاسخ که من بهمنم نبیرهٔ جهاندار رویین تنم چو بشنید گفتار آن سرفراز فرود آمد از باره بردش نماز بخندید بهمن پیاده ببود بپرسیدش و گفت بهمن شنود بسی خواهشش کرد کایدر بایست چنین تیز رفتن ترا روی نیست بدو گفت فرمان اسفندیار نشاید گرفتن چنین سست و خوار گزین کرد مردی که دانست راه فرستاده با او به نخچیرگاه همی رفت پیش اندرون رهنمون جهاندیده ای نام او شیرخون به انگشت بنمود نخچیرگاه هم اندر زمان بازگشت او ز راه یکی کوه بد پیش مرد جوان برانگیخت آن باره را پهلوان نگه کرد بهمن به نخچیرگاه بدید آن بر پهلوان سپاه درختی گرفته به چنگ اندرون بر او نشسته بسی رهنمون یکی نره گوری زده بر درخت نهاده بر خویش گوپال و رخت یکی جام پر می به دست دگر پرستنده بر پای پیشش پسر همی گشت رخش اندران مرغزار درخت و گیا بود و هم جویبار به دل گفت بهمن که این رستمست و یا آفتاب سپیده دمست به گیتی کسی مرد ازین سان ندید نه از نامداران پیشی شنید بترسم که با او یل اسفندیار نتابد بپیچد سر از کارزار من این را به یک سنگ بیجان کنم دل زال و رودابه پیچان کنم یکی سنگ زان کوه خارا بکند فروهشت زان کوهسار بلند ز نخچیرگاهش زواره بدید خروشیدن سنگ خارا شنید خروشید کای مهتر نامدار یکی سنگ غلتان شد از کوهسار نجنبید رستم نه بنهاد گور زواره همی کرد زین گونه شور همی بود تا سنگ نزدیک شد ز گردش بر کوه تاریک شد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 525 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).