شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 53 از 993

متن اصلی

یکی کار پیش آمدم دل شکن که نتوان ستودنش بر انجمن پدر گر دلیرست و نراژدهاست اگر بشنود راز بنده رواست من از دخت مهراب گریان شدم چو بر آتش تیز بریان شدم ستاره شب تیره یار منست من آنم که دریا کنار منست به رنجی رسیدستم از خویشتن که بر من بگرید همه انجمن اگر چه دلم دید چندین ستم نیارم زدن جز به فرمانت دم چه فرماید اکنون جهان پهلوان گشایم ازین رنج و سختی روان ز پیمان نگردد سپهبد پدر بدین کار دستور باشد مگر که من دخت مهراب را جفت خویش کنم راستی را به آیین و کیش به پیمان چنین رفت پیش گروه چو باز آوریدم ز البرز کوه که هیچ آرزو بر دلت نگسلم کنون اندرین است بسته دلم سواری به کردار آذر گشسپ ز کابل سوی سام شد بر دو اسپ بفرمود و گفت ار بماند یکی نباید ترا دم زدن اندکی به دیگر تو پای اندر آور برو برین سان همی تاز تا پیش گو فرستاده در پیش او باد گشت به زیر اندرش چرمه پولاد گشت چو نزدیکی گرگساران رسید یکایک ز دورش سپهبد بدید همی گشت گرد یکی کوهسار چماننده یوز و رمنده شکار چنین گفت با غمگساران خویش بدان کار دیده سواران خویش که آمد سواری دمان کابلی چمان چرمهٔ زیر او زابلی فرستادهٔ زال باشد درست ازو آگهی جست باید نخست ز دستان و ایران و از شهریار همی کرد باید سخن خواستار هم اندر زمان پیش او شد سوار به دست اندرون نامهٔ نامدار فرود آمد و خاک را بوس داد بسی از جهان آفرین کرد یاد بپرسید و بستد ازو نامه سام فرستاده گفت آنچه بود از پیام سپهدار بگشاد از نامه بند فرود آمد از تیغ کوه بلند سخنهای دستان سراسر بخواند بپژمرد و بر جای خیره بماند پسندش نیامد چنان آرزوی دگرگونه بایستش او را به خوی چنین داد پاسخ که آمد پدید سخن هر چه از گوهر بد سزید چو مرغ ژیان باشد آموزگار چنین کام دل جوید از روزگار ز نخچیر کامد سوی خانه باز به دلش اندر اندیشه آمد دراز همی گفت اگر گویم این نیست رای مکن داوری سوی دانش گرای سوی شهریاران سر انجمن شوم خام گفتار و پیمان شکن و گر گویم آری و کامت رواست بپرداز دل را بدانچت هواست ازین مرغ پرورده وان دیوزاد چه گویی چگونه برآید نژاد سرش گشت از اندیشهٔ دل گران بخفت و نیاسوده گشت اندران سخن هر چه بر بنده دشوارتر دلش خسته تر زان و تن زارتر گشاده تر آن باشد اندر نهان چو فرمان دهد کردگار جهان چو برخاست از خواب با موبدان یکی انجمن کرد با بخردان گشاد آن سخن بر ستاره شمر که فرجام این بر چه باشد گذر دو گوهر چو آب و چو آتش به هم برآمیخته باشد از بن ستم همانا که باشد به روز شمار فریدون و ضحاک را کارزار از اختر بجوئید و پاسخ دهید همه کار و کردار فرخ نهید ستاره شناسان به روز دراز همی ز آسمان بازجستند راز بدیدند و با خنده پیش آمدند که دو دشمن از بخت خویش آمدند به سام نریمان ستاره شمر چنین گفت کای گرد زرین کمر ترا مژده از دخت مهراب و زال که باشند هر دو به شادی همال ازین دو هنرمند پیلی ژیان بیاید ببندد به مردی میان جهان زیرپای اندر آرد به تیغ نهد تخت شاه از بر پشت میغ ببرد پی بدسگالان ز خاک به روی زمین بر نماند مغاک نه سگسار ماند نه مازندران زمین را بشوید به گرز گران

شرح و بازنویسی ساده

بخش 53 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).