شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 536 از 993

متن اصلی

چنین گفت پس با سرافراز مرد که اندیشه روی مرا زرد کرد که چندین بگویی تو از کار بند مرا بند و رای تو آید گزند مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست همه پند دیوان پذیری همی ز دانش سخن برنگیری همی ترا سال برنامد از روزگار ندانی فریب بد شهریار تو یکتادلی و ندیده جهان جهانبان به مرگ تو کوشد نهان گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت نیابد همی سیری از تاج و تخت به گرد جهان بر دواند ترا بهر سختئی پروراند ترا به روی زمین یکسر اندیشه کرد خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد که تا کیست اندر جهان نامدار کجا سر نپیچاند از کارزار کزان نامور بر تو آید گزند بماند بدو تاج و تخت بلند که شاید که بر تاج نفرین کنیم وزین داستان خاک بالین کنیم همی جان من در نکوهش کنی چرا دل نه اندر پژوهش کنی به تن رنج کاری تو بر دست خویش جز از بدگمانی نیایدت پیش مکن شهریارا جوانی مکن چنین بر بلا کامرانی مکن دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود و من گزند ز یزدان و از روی من شرم دار مخور بر تن خویشتن زینهار ترا بی نیازیست از جنگ من وزین کوشش و کردن آهنگ من زمانه همی تاختت با سپاه که بر دست من گشت خواهی تباه بماند به گیتی ز من نام بد به گشتاسپ بادا سرانجام بد چو بشنید گردنکش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار به دانای پیشی نگر تا چه گفت بدانگه که جان با خرد کرد جفت که پیر فریبنده کانا بود وگر چند پیروز و دانا بود تو چندین همی بر من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی تو خواهی که هرکس که این بشنود بدین خوب گفتار تو بگرود مرا پاک خوانند ناپاک رای ترا مرد هشیار نیکی فزای بگویند کو با خرام و نوید بیامد ورا کرد چندی امید سپهبد ز گفتار او سر بتافت ازان پس که جز جنگ کاری نیافت همی خواهش او همه خوار داشت زبانی پر از تلخ گفتار داشت بدانی که من سر ز فرمان شاه نتابم نه از بهر تخت و کلاه بدو یابم اندر جهان خوب و زشت بدویست دوزخ بدو هم بهشت ترا هرچ خوردی فزاینده باد بداندیشگان را گزاینده باد تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی سخن هرچ دیدی به دستان بگوی سلیحت همه جنگ را ساز کن ازین پس مپیمای با من سخن پگاه آی در جنگ من چاره ساز مکن زین سپس کار بر خود دراز تو فردا ببینی به آوردگاه که گیتی شود پیش چشمت سیاه بدانی که پیکار مردان مرد چگونه بود روز جنگ و نبرد بدو گفت رستم که ای شیرخوی ترا گر چنین آمدست آرزوی ترا بر تگ رخش مهمان کنم سرت را به گوپال درمان کنم تو در پهلوی خویش بشنیده ای به گفتار ایشان بگرویده ای که تیغ دلیران بر اسفندیار به آوردگه بر، نیاید به کار ببینی تو فردا سنان مرا همان گرد کرده عنان مرا که تا نیز با نامداران مرد به خویی به آوردگه بر، نبرد لب مرد برنا پر از خنده شد همی گوهر آن خنده را بنده شد به رستم چنین گفت کای نامجوی چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی چو فردا بیابی به دشت نبرد ببینی تو آورد مردان مرد نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه یگانه یکی مردمم چون گروه گر از گرز من باد یابد سرت بگرید به درد جگر مادرت وگر کشته آیی به آوردگاه ببندمت بر زین برم نزد شاه بدان تا دگر بنده با شهریار نجوید به آوردگه کارزار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 536 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).