شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 540 از 993

متن اصلی

بباشد به کام تو خون ریختن ببینی تگاپوی و آویختن چنین پاسخ آوردش اسفندیار که چندین چه گویی چنین نابکار ز ایوان به شبگیر برخاستی ازین تند بالا مرا خواستی چرا ساختی بند و مکر و فریب همانا بدیدی به تنگی نشیب چه باید مرا جنگ زابلستان وگر جنگ ایران و کابلستان مبادا چنین هرگز آیین من سزا نیست این کار در دین من که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم منم پیشرو هرک جنگ آیدم وگر پیش جنگ نهنگ آیدم ترا گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار مرا یار در جنگ یزدان بود سر و کار با بخت خندان بود توی جنگجوی و منم جنگخواه بگردیم یک با دگر بی سپاه ببینیم تا اسپ اسفندیار سوی آخور آید همی بی سوار وگر بارهٔ رستم جنگجوی به ایوان نهد بی خداوند روی نهادند پیمان دو جنگی که کس نباشد بران جنگ فریادرس نخستین به نیزه برآویختند همی خون ز جوشن فرو ریختند چنین تا سنانها به هم برشکست به شمشیر بردند ناچار دست به آوردگه گردن افراختند چپ و راست هر دو همی تاختند ز نیروی اسپان و زخم سران شکسته شد آن تیغهای گران چو شیران جنگی برآشوفتند پر از خشم اندامها کوفتند همان دسته بشکست گرز گران فروماند از کار دست سران گرفتند زان پس دوال کمر دو اسپ تگاور فروبرده سر همی زور کرد این بران آن برین نجنبید یک شیر بر پشت زین پراگنده گشتند ز آوردگاه غمی گشته اسپان و مردان تباه کف اندر دهانشان شده خون و خاک همه گبر و برگستوان چاک چاک بدانگه که رزم یلان شد دراز همی دیر شد رستم سرفراز زواره بیاورد زان سو سپاه یکی لشکری داغ دل کینه خواه به ایرانیان گفت رستم کجاست برین روز بیهوده خامش چراست شما سوی رستم به جنگ آمدید خرامان به چنگ نهنگ آمدید همی دست رستم نخواهید بست برین رزمگه بر نشاید نشست زواره به دشنام لب برگشاد همی کرد گفتار ناخوب یاد برآشفت ازان پور اسفندیار سواری بد اسپ افگن و نامدار جوانی که نوش آذرش بود نام سرافراز و جنگاور و شادکام برآشفت با سگزی آن نامدار زبان را به دشنام بگشاد خوار چنین گفت کآری گو برمنش به فرمان شاهان کند بدکنش نفرمود ما را یل اسفندیار چنین با سگان ساختن کارزار که پیچد سر از رای و فرمان او که یارد گذشتن ز پیمان او اگر جنگ بر نادرستی کنید به کار اندرون پیش دستی کنید ببینید پیکار جنگاوران به تیغ و سنان و به گرز گران زواره بفرمود کاندر نهید سران را ز خون بر سر افسر نهید زواره بیامد به پیش سپاه دهاده برآمد ز آوردگاه بکشتند ز ایرانیان بی شمار چو نوش آذر آن دید بر ساخت کار سمند سرافراز را بر نشست بیامد یکی تیغ هندی به دست یکی نامور بود الوای نام سرافراز و اسپ افگن و شادکام کجا نیزهٔ رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی چو از دور نوش آذر او را بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید یکی تیغ زد بر سر و گردنش بدو نیمه شد پیل پیکر تنش زواره برانگیخت اسپ نبرد به تندی به نوش آذر آواز کرد که او را فگندی کنون پای دار چو الوای را من نخوانم سوار زواره یکی نیزه زد بر برش به خاک اندر آمد همانگه سرش چو نوش آذر نامور کشته شد سپه را همه روز برگشته شد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 540 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).