شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 543 از 993

متن اصلی

که سودی نبینم ز خون ریختن نشاید به مرگ اندر آویختن همه مرگ راایم برنا و پیر به رفتن خرد بادمان دستگیر به تابوت زرین و در مهد ساج فرستادشان زی خداوند تاج پیامی فرستاد نزد پدر که آن شاخ رای تو آمد به بر تو کشتی به آب اندر انداختی ز رستم همی چاکری ساختی چو تابوت نوش آذر و مهرنوش ببینی تو در آز چندین مکوش به چرم اندر است گاو اسفندیار ندانم چه راند بدو روزگار نشست از بر تخت با سوک و درد سخنهای رستم همه یادکرد چنین گفت پس با پشوتن که شیر بپیچد ز چنگال مرد دلیر به رستم نگه کردم امروز من بران برز بالای آن پیلتن ستایش گرفتم به یزدان پاک کزویست امید و زو بیم و باک که پروردگار آن چنان آفرید بران آفرین کو جهان آفرید چنین کارها رفت بر دست او که دریای چین بود تا شست او همی برکشیدی ز دریا نهنگ به دم در کشیدی ز هامون پلنگ بران سان بخستم تنش را به تیر که از خون او خاک شد آبگیر ز بالا پیاده به پیمان برفت سوی رود با گبر و شمشیر تفت برآمد چنان خسته زان آبگیر سراسر تنش پر ز پیکان تیر برآنم که چون او به ایوان رسد روانش ز ایوان به کیوان رسد وزان روی رستم به ایوان رسید مر او را بران گونه دستان بدید زواره فرامرز گریان شدند ازان خستگیهاش بریان شدند ز سربر همی کند رودابه موی بر آواز ایشان همی خست روی زواره به زودی گشادش میان ازو برکشیدند ببر بیان هرانکس که دانا بد از کشورش نشستند یکسر همه بر درش بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند و هرکس که بد چاره جوی گرانمایه دستان همی کند موی بران خستگیها بمالید روی همی گفت من زنده با پیر سر بدیدم بدین سان گرامی پسر بدو گفت رستم کزین غم چه سود که این ز آسمان بودنی کار بود به پیش است کاری که دشوارتر وزو جان من پر ز تیمارتر که هرچند من بیش پوزش کنم که این شیردل را فروزش کنم نجوید همی جز همه ناخوشی به گفتار و کردار و گردنکشی رسیدم ز هر سو به گرد جهان خبر یافتم ز آشکار و نهان گرفتم کمربند دیو سپید زدم بر زمین همچو یک شاخ بید نتابم همی سر ز اسفندیار ازان زور و آن بخشش کارزار خدنگم ز سندان گذر یافتی زبون داشتی گر سپر یافتی زدم چند بر گبر اسفندیار گراینده دست مرا داشت خوار همان تیغ من گر بدیدی پلنگ نهان داشتی خویشتن زیر سنگ نبرد همی جوشن اندر برش نه آن پارهٔ پرنیان بر سرش سپاسم ز یزدان که شب تیره شد دران تیرگی چشم او خیره شد برستم من از چنگ آن اژدها ندانم کزین خسته آیم رها چه اندیشم اکنون جزین نیست رای که فردا بگردانم از رخش پای به جایی شوم کو نیاید نشان به زابلستان گر کند سرفشان سرانجام ازان کار سیر آید او اگرچه ز بد سیر دیر آید او بدو گفت زال ای پسر گوش دار سخن چون به یاد آوری هوش دار همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کانرا دری دیگر است یکی چاره دانم من این را گزین که سیمرغ را یار خوانم برین گر او باشدم زین سخن رهنمای بماند به ما کشور و بوم و جای ببودند هر دو بران رای مند سپهبد برآمد به بالا بلند از ایوان سه مجمر پر آتش ببرد برفتند با او سه هشیار و گرد فسونگر چو بر تیغ بالا رسید ز دیبا یکی پر بیرون کشید ز مجمر یکی آتشی برفروخت به بالای آن پر لختی بسوخت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 543 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).