شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 544 از 993

متن اصلی

چو پاسی ازان تیره شب درگذشت تو گفتی چو آهن سیاه ابر گشت همانگه چو مرغ از هوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید نشسته برش زال با درد و غم ز پرواز مرغ اندر آمد دژم بشد پیش با عود زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز به پیشش سه مجمر پر از بوی کرد ز خون جگر بر دو رخ جوی کرد بدو گفت سیمرغ شاها چه بود که آمد ازین سان نیازت به دود چنین گفت کاین بد به دشمن رساد که بر من رسید از بد بدنژاد تن رستم شیردل خسته شد ازان خستگی جان من بسته شد کزان خستگی بیم جانست و بس بران گونه خسته ندیدست کس همان رخش گویی که بیجان شدست ز پیکان تنش زار و بیجان شدست بیامد برین کشور اسفندیار نکوبد همی جز در کارزار نجوید همی کشور و تاج و تخت برو بار خواهد همی با درخت بدو گفت سیمرغ کای پهلوان مباش اندرین کار خسته روان سزد گر نمایی به من رخش را همان سرفراز جهان بخش را کسی سوی رستم فرستاد زال که لختی به چاره برافراز یال بفرمای تا رخش را همچنان بیارند پیش من اندر زمان چو رستم بران تند بالا رسید همان مرغ روشن دل او را بدید بدو گفت کای ژنده پیل بلند ز دست که گشتی بدین سان نژند چرا رزم جستی ز اسفندیار چرا آتش افگندی اندر کنار بدو گفت زال ای خداوند مهر چو اکنون نمودی بما پاک چهر گر ایدونک رستم نگردد درست کجا خواهم اندر جهان جای جست همه سیستان پاک ویران کنند به کام دلیران ایران کنند شود کنده این تخمهٔ ما ز بن کنون بر چه رانیم یکسر سخن نگه کرد مرغ اندران خستگی بدید اندرو راه پیوستگی ازو چار پیکان به بیرون کشید به منقار از ان خستگی خون کشید بران خستگیها بمالید پر هم اندر زمان گشت با زیب و فر بدو گفت کاین خستگیها ببند همی باش یکچند دور از گزند یکی پر من تر بگردان به شیر بمال اندران خستگیهای تیر بران همنشان رخش را پیش خواست فرو کرد منقار بر دست راست برون کرد پیکان شش از گردنش نبد خسته گر بسته جایی تنش همانگه خروشی برآورد رخش بخندید شادان دل تاج بخش بدو گفت مرغ ای گو پیلتن توی نامبردار هر انجمن چرا رزم جستی ز اسفندیار که او هست رویین تن و نامدار بدو گفت رستم گر او را ز بند نبودی دل من نگشتی نژند مرا کشتن آسان تر آید ز ننگ وگر بازمانم به جایی ز جنگ چنین داد پاسخ کز اسفندیار اگر سر بجا آوری نیست عار که اندر زمانه چنویی نخاست بدو دارد ایران همی پشت راست بپرهیزی از وی نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت که آن جفت من مرغ با دستگاه به دستان و شمشیر کردش تباه اگر با من اکنون تو پیمان کنی سر از جنگ جستن پشمان کنی نجویی فزونی به اسفندیار گه کوشش و جستن کارزار ور ایدونک او را بیامد زمان نیندیشی از پوزش بی گمان پس انگه یکی چاره سازم ترا به خورشید سر برفرازم ترا چو بشنید رستم دلش شاد شد از اندیشهٔ بستن آزاد شد بدو گفت کز گفت تو نگذرم وگر تیغ بارد هوا بر سرم چنین گفت سیمرغ کز راه مهر بگویم کنون باتو راز سپهر که هرکس که او خون اسفندیار بریزد ورا بشکرد روزگار همان نیز تا زنده باشد ز رنج رهایی نیابد نماندش گنج بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود شگفتی نمایم هم امشب ترا ببندم ز گفتار بد لب ترا

شرح و بازنویسی ساده

بخش 544 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).