شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 545 از 993

متن اصلی

برو رخش رخشنده را برنشین یکی خنجر آبگون برگزین چو بشنید رستم میان را ببست وزان جایگه رخش را برنشست به سیمرغ گفت ای گزین جهان چه خواهد برین مرگ ما ناگهان جهان یادگارست و ما رفتنی به گیتی نماند به جز مردمی به نام نکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست کجا شد فریدون و هوشنگ شاه که بودند با گنج و تخت و کلاه برفتند و ما را سپردند جای جهان را چنین است آیین و رای همی راند تا پیش دریا رسید ز سیمرغ روی هوا تیره دید چو آمد به نزدیک دریا فراز فرود آمد آن مرغ گردنفراز به رستم نمود آن زمان راه خشک همی آمد از باد او بوی مشک بمالید بر ترکش پر خویش بفرمود تا رستم آمدش پیش گزی دید بر خاک سر بر هوا نشست از برش مرغ فرمانروا بدو گفت شاخی گزین راست تر سرش برترین و تنش کاست تر بدان گز بود هوش اسفندیار تو این چوب را خوار مایه مدار بر آتش مرین چوب را راست کن نگه کن یکی نغز پیکان کهن بنه پر و پیکان و برو بر نشان نمودم ترا از گزندش نشان چو ببرید رستم تن شاخ گز بیامد ز دریا به ایوان و رز بران کار سیمرغ بد رهنمای همی بود بر تارک او به پای بدو گفت اکنون چو اسفندیار بیاید بجوید ز تو کارزار تو خواهش کن و لابه و راستی مکوب ایچ گونه در کاستی مگر بازگردد به شیرین سخن بیاد آیدش روزگار کهن که تو چند گه بودی اندر جهان به رنج و به سختی ز بهر مهان چو پوزش کنی چند نپذیردت همی از فرومایگان گیردت به زه کن کمان را و این چوب گز بدین گونه پرورده در آب رز ابر چشم او راست کن هر دو دست چنانچون بود مردم گزپرست زمانه برد راست آن را به چشم بدانگه که باشد دلت پر ز خشم تن زال را مرغ پدرود کرد ازو تار وز خویشتن پود کرد ازان جایگه نیک دل برپرید چو اندر هوا رستم او را بدید یکی آتش چوب پرتاب کرد دلش را بران رزم شاداب کرد یکی تیز پیکان بدو در نشاند چپ و راست پرها بروبر نشاند سپیده همانگه ز که بر دمید میان شب تیره اندر چمید بپوشید رستم سلیح نبرد همی از جهان آفرین یاد کرد چو آمد بر لشکر نامدار که کین جوید از رزم اسفندیار بدو گفت برخیز ازین خواب خوش برآویز با رستم کینه کش چو بشنید آوازش اسفندیار سلیح جهان پیش او گشت خوار چنین گفت پس با پشوتن که شیر بپیچد ز چنگال مرد دلیر گمانی نبردم که رستم ز راه به ایوان کشد ببر و گبر و کلاه همان بارکش رخش زیراندرش ز پیکان نبود ایچ پیدا برش شنیدم که دستان جادوپرست به هنگام یازد به خورشید دست چو خشم آرد از جادوان بگذرد برابر نکردم پس این با خرد پشوتن بدو گفت پر آب چشم که بر دشمنت باد تیمار و خشم چه بودت که امروز پژمرده ای همانا به شب خواب نشمرده ای میان جهان این دو یل را چه بود که چندین همی رنج باید فزود بدانم که بخت تو شد کندرو که کین آورد هر زمان نو به نو بپوشید جوشن یل اسفندیار بیامد بر رستم نامدار خروشید چون روی رستم بدید که نام تو باد از جهان ناپدید فراموش کردی تو سگزی مگر کمان و بر مرد پرخاشخر ز نیرنگ زالی بدین سان درست وگرنه که پایت همی گور جست بکوبمت زین گونه امروز یال کزین پس نبیند ترا زنده زال چنین گفت رستم به اسفندیار که ای سیر ناگشته از کارزار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 545 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).