شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 548 از 993

متن اصلی

چو اسفندیار این سخن یاد کرد بپیچید و بگریست رستم به درد چنین گفت کز دیو ناسازگار ترا بهره رنج من آمد به کار چنانست کو گفت یکسر سخن ز مردی به کژی نیفگند بن که تا من به گیتی کمر بسته ام بسی رزم گردنکشان جسته ام سواری ندیدم چو اسفندیار زره دار با جوشن کارزار چو بیچاره برگشتم از دست اوی بدیدم کمان و بر و شست اوی سوی چاره گشتم ز بیچارگی بدادم بدو سر به یکبارگی زمان ورا در کمان ساختم چو روزش سرآمد بینداختم گر او را همی روز باز آمدی مرا کار گز کی فراز آمدی ازین خاک تیره بباید شدن به پرهیز یک دم نشاید زدن همانست کز گز بهانه منم وزین تیرگی در فسانه منم چنین گفت با رستم اسفندیار که اکنون سرآمد مرا روزگار تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی که ما را دگرگونه تر گشت رای مگر بشنوی پند و اندرز من بدانی سر مایه و ارز من بکوشی و آن را بجای آوری بزرگی برین رهنمای آوری تهمتن به گفتار او داد گوش پیاده بیامد برش با خروش همی ریخت از دیدگان آب گرم همی مویه کردش به آوای نرم چو دستان خبر یافت از رزمگاه ز ایوان چو باد اندر آمد به راه ز خانه بیامد به دشت نبرد دو دیده پر از آب و دل پر ز درد زواره فرامرز چو بیهشان برفتند چندی ز گردنکشان خروشی برآمد ز آوردگاه که تاریک شد روی خورشید و ماه به رستم چنین گفت زال ای پسر ترا بیش گریم به درد جگر که ایدون شنیدم ز دانای چین ز اخترشناسان ایران زمین که هرکس که او خون اسفندیار بریزد سرآید برو روزگار بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود چنین گفت با رستم اسفندیار که از تو ندیدم بد روزگار زمانه چنین بود و بود آنچ بود سخن هرچ گویم بباید شنود بهانه تو بودی پدر بد زمان نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان مرا گفت رو سیستان را بسوز نخواهم کزین پس بود نیمروز بکوشید تا لشکر و تاج و گنج بدو ماند و من بمانم به رنج کنون بهمن این نامور پور من خردمند و بیدار دستور من بمیرم پدروارش اندر پذیر همه هرچ گویم ترا یادگیر به زابلستان در ورا شاد دار سخنهای بدگوی را یاد دار بیاموزش آرایش کارزار نشستنگه بزم و دشت شکار می و رامش و زخم چوگان و کار بزرگی و برخوردن از روزگار چنین گفت جاماسپ گم بوده نام که هرگز به گیتی مبیناد کام که بهمن ز من یادگاری بود سرافرازتر شهریاری بود تهمتن چو بشنید بر پای خاست ببر زد به فرمان او دست راست که تو بگذری زین سخن نگذرم سخن هرچ گفتی به جای آورم نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دلارای تاج ز رستم چو بشنید گویا سخن بدو گفت نوگیر چون شد کهن چنان دان که یزدان گوای منست برین دین به رهنمای منست کزین نیکویها که تو کرده ای ز شاهان پیشین که پرورده ای کنون نیک نامت به بد بازگشت ز من روی گیتی پرآواز گشت غم آمد روان ترا بهره زین چنین بود رای جهان آفرین چنین گفت پس با پشوتن که من نجویم همی زین جهان جز کفن چو من بگذرم زین سپنجی سرای تو لشکر بیارای و شو باز جای چو رفتی به ایران پدر را بگوی که چون کام یابی بهانه مجوی زمانه سراسر به کام تو گشت همه مرزها پر ز نام تو گشت امیدم نه این بود نزدیک تو سزا این بد از جان تاریک تو

شرح و بازنویسی ساده

بخش 548 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).