شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 549 از 993

متن اصلی

جهان راست کردم به شمشیر داد به بد کس نیارست کرد از تو یاد به ایران چو دین بهی راست شد بزرگی و شاهی مرا خواست شد به پیش سران پندها دادیم نهانی به کشتن فرستادیم کنون زین سخن یافتی کام دل بیارای و بنشین به آرام دل چو ایمن شدی مرگ را دور کن به ایوان شاهی یکی سور کن ترا تخت سختی و کوشش مرا ترا نام تابوت و پوشش مرا چه گفت آن جهاندیده دهقان پیر که نگریزد از مرگ پیکان تیر مشو ایمن از گنج و تاج و سپاه روانم ترا چشم دارد به راه چو آیی بهم پیش داور شویم بگوییم و گفتار او بشنویم کزو بازگردی به مادر بگوی که سیر آمد از رزم پرخاشجوی که با تیر او گبر چون باد بود گذر کرده بر کوه پولاد بود پس من تو زود آیی ای مهربان تو از من مرنج و مرنجان روان برهنه مکن روی بر انجمن مبین نیز چهر من اندر کفن ز دیدار زاری بیفزایدت کس از بخردان نیز نستایدت همان خواهران را و جفت مرا که جویا بدندی نهفت مرا بگویی بدان پرهنر بخردان که پدرود باشید تا جاودان ز تاج پدر بر سرم بد رسید در گنج را جان من شد کلید فرستادم اینک به نزدیک او که شرم آورد جان تاریک او بگفت این و برزد یکی تیز دم که بر من ز گشتاسپ آمد ستم هم انگه برفت از تنش جان پاک تن خسته افگنده بر تیره خاک تهمتن بنزد پشوتن رسید همه جامه بر تن سراسر درید بر و جامه رستم همی پاره کرد سرش پر ز خاک و دلش پر ز درد همی گفت زار ای نبرده سوار نیا شاه جنگی پدر شهریار به خوبی شده در جهان نام من ز گشتاسپ بد شد سرانجام من چو بسیار بگریست با کشته گفت که ای در جهان شاه بی یار و جفت روان تو بادا میان بهشت بداندیش تو بدرود هرچ کشت زواره بدو گفت کای نامدار نبایست پذرفت زو زینهار ز دهقان تو نشنیدی آن داستان که یاد آرد از گفتهٔ باستان که گر پروری بچهٔ نره شیر شود تیزدندان و گردد دلیر چو سر برکشد زود جوید شکار نخست اندر آید به پروردگار دو پهلو برآشفته از خشم بد نخستین ازان بد به زابل رسد چو شد کشته شاهی چو اسفندیار ببینند ازین پس بد روزگار ز بهمن رسد بد به زابلستان بپیچند پیران کابلستان نگه کن که چون او شود تاجدار به پیش آورد کین اسفندیار بدو گفت رستم که با آسمان نتابد بداندیش و نیکی گمان من آن برگزیدم که چشم خرد بدو بنگرد نام یاد آورد گر او بد کند پیچد از روزگار تو چشم بلا را به تندی مخار یکی نغز تابوت کرد آهنین بگسترد فرشی ز دیبای چین بیندود یک روی آهن به قیر پراگند بر قیر مشک و عبیر ز دیبای زربفت کردش کفن خروشان برو نامدار انجمن ازان پس بپوشید روشن برش ز پیروزه بر سر نهاد افسرش سر تنگ تابوت کردند سخت شد آن بارور خسروانی درخت چل اشتر بیاورد رستم گزین ز بالا فروهشته دیبای چین دو اشتر بدی زیر تابوت شاه چپ و راست پیش و پس اندر سپاه همه خسته روی و همه کنده موی زبان شاه گوی و روان شاه جوی بریده بش و دم اسپ سیاه پشوتن همی برد پیش سپاه برو بر نهاده نگونسار زین ز زین اندرآویخته گرز کین همان نامور خود و خفتان اوی همان جوله و مغفر جنگجوی سپه رفت و بهمن به زابل بماند به مژگان همی خون دل برفشاند تهمتن ببردش به ایوان خویش همی پرورانید چون جان خویش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 549 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).