شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 55 از 993

متن اصلی

بفرمود تا دخترش رفت پیش همی دست برزد به رخسار خویش دو گل رابدو نرگس خوابدار همی شست تا شد گلان آبدار به رودابه گفت ای سرافراز ماه گزین کردی از ناز برگاه چاه چه ماند از نکو داشتی در جهان که ننمودمت آشکار و نهان ستمگر چرا گشتی ای ماه روی همه رازها پیش مادر بگوی که این زن ز پیش که آید همی به پیشت ز بهر چه آید همی سخن بر چه سانست و آن مرد کیست که زیبای سربند و انگشتریست ز گنج بزرگ افسر تازیان به ما ماند بسیار سود و زیان بدین نام بد دادخواهی به باد چو من زاده ام دخت هرگز مباد زمین دید رودابه و پشت پای فرو ماند از خشم مادر به جای فرو ریخت از دیدگان آب مهر به خون دو نرگس بیاراست چهر به مادر چنین گفت کای پر خرد همی مهر جان مرا بشکرد مرا مام فرخ نزادی ز بن نرفتی ز من نیک یا بد سخن سپهدار دستان به کابل بماند چنین مهر اویم بر آتش نشاند چنان تنگ شد بر دلم بر جهان که گریان شدم آشکار و نهان نخواهم بدن زنده بی روی او جهانم نیرزد به یک موی او بدان کو مرا دید و بامن نشست به پیمان گرفتیم دستش بدست فرستاده شد نزد سام بزرگ فرستاد پاسخ به زال سترگ زمانی بپیچید و دستور بود سخنهای بایسته گفت و شنود فرستاده را داد بسیار چیز شنیدم همه پاسخ سام نیز به دست همین زن که کندیش موی زدی بر زمین و کشیدی به روی فرستاده آرندهٔ نامه بود مرا پاسخ نامه این جامه بود فروماند سیندخت زان گفت گوی پسند آمدش زال را جفت اوی چنین داد پاسخ که این خرد نیست چو دستان ز پرمایگان گرد نیست بزرگست پور جهان پهلوان همش نام و هم رای روشن روان هنرها همه هست و آهو یکی که گردد هنر پیش او اندکی شود شاه گیتی بدین خشمناک ز کابل برآرد به خورشید خاک نخواهد که از تخم ما بر زمین کسی پای خوار اندر آرد به زین رها کرد زن را و بنواختش چنان کرد پیدا که نشناختش چنان دید رودابه را در نهان کجا نشنود پند کس در جهان بیامد ز تیمار گریان بخفت همی پوست بر تنش گفتی بکفت چو آمد ز درگاه مهراب شاد همی کرد از زال بسیار یاد گرانمایه سیندخت را خفته دید رخش پژمریده دل آشفته دید بپرسید و گفتا چه بودت بگوی چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی چنین داد پاسخ به مهراب باز که اندیشه اندر دلم شد دراز ازین کاخ آباد و این خواسته وزین تازی اسپان آراسته وزین بندگان سپهبدپرست ازین تاج و این خسروانی نشست وزین چهره و سرو بالای ما وزین نام و این دانش و رای ما بدین آبداری و این راستی زمان تا زمان آورد کاستی به ناکام باید به دشمن سپرد همه رنج ما باد باید شمرد یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست درختی که تریاک او زهر ماست بکشتیم و دادیم آبش به رنج بیاویختیم از برش تاج و گنج چو بر شد به خورشید و شد سایه دار به خاک اندر آمد سر مایه دار برینست فرجام و انجام ما بدان تا کجا باشد آرام ما به سیندخت مهراب گفت این سخن نوآوردی و نو نگردد کهن سرای سپنجی بدین سان بود خرد یافته زو هراسان بود یکی اندر آید دگر بگذرد گذر نی که چرخش همی بسپرد به شادی و انده نگردد دگر برین نیست پیکار با دادگر بدو گفت سیندخت این داستان بروی دگر بر نهد باستان خرد یافته موبد نیک بخت به فرزند زد داستان درخت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 55 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).