شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 551 از 993

متن اصلی

کجا شد نخستین به کین زریر همی گور بستد ز چنگال شیر ز ترکان همی کین او بازخواست بدو شد همی پادشاهیت راست به گفتار بدگوش کردی به بند بغل گران و به گرز و کمند چو او بسته آمد نیا کشته شد سپه را همه روز برگشته شد چو ارجاسپ آمد ز خلخ به بلخ همه زندگانی شد از رنج تلخ چو ما را که پوشیده داریم روی برهنه بیاورد ز ایوان به کوی چو نوش آذر زردهشتی بکشت گرفت آن زمان پادشاهی به مشت تو دانی که فرزند مردی چه کرد برآورد ازیشان دم و دود و گرد ز رویین دژ آورد ما را برت نگهبان کشور بد و افسرت از ایدر به زابل فرستادیش بسی پند و اندرزها دادیش که تا از پی تاج بیجان شود جهانی برو زار و پیچان شود نه سیمرغ کشتش نه رستم نه زال تو کشتی مر او را چو کشتی منال ترا شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید جهاندار پیش از تو بسیار بود که بر تخت شاهی سزاوار بود به کشتن ندادند فرزند را نه از دودهٔ خویش و پیوند را چنین گفت پس با پشوتن که خیز برین آتش تیزبر آب ریز بیامد پشوتن ز ایوان شاه زنان را بیاورد زان جایگاه پشوتن چنین گفت با مادرش که چندین به تنگی چه کوبی درش که او شاد خفتست و روشن روان چو سیر آمد از مرز و از مرزبان بپذرفت مادر ز دین دار پند به داد خداوند کرد او پسند ازان پس به سالی به هر برزنی به ایران خروشی بد و شیونی ز تیر گز و بند دستان زال همی مویه کردند بسیار سال همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونه ای رنج خویش زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش هم اندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 551 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).