شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 554 از 993

متن اصلی

چه مهتر برادر چه بیگانه ای چه فرزانه مردی چه دیوانه ای بسازیم و او را به دام آوریم به گیتی بدین کار نام آوریم بگفتند و هر دو برابر شدند به اندیشه از ماه برتر شدند نگر تا چه گفتست مرد خرد که هرکس که بد کرد کیفر برد شبی تا برآمد ز کوه آفتاب دو تن را سر اندر نیامد به خواب که ما نام او از جهان کم کنیم دل و دیدهٔ زال پر نم کنیم چنین گفت با شاه کابل شغاد که گر زین سخن داد خواهیم داد یکی سور کن مهتران را بخوان می و رود و رامشگران را بخوان به می خوردن اندر مرا سرد گوی میان کیان ناجوانمرد گوی ز خواری شوم سوی زابلستان بنالم ز سالار کابلستان چه پیش برادر چه پیش پدر ترا ناسزا خوانم و بدگهر برآشوبد او را سر از بهر من بیابد برین نامور شهر من برآید چنین کار بر دست ما به چرخ فلک بر بود شست ما تو نخچیرگاهی نگه کن به راه بکن چاه چندی به نخچیرگاه براندازهٔ رستم و رخش ساز به بن در نشان تیغهای دراز همان نیزه و حربهٔ آبگون سنان از بر و نیزه زیر اندرون اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج چو خواهی که آسوده گردی ز رنج بجای آر صد مرد نیرنگ ساز بکن چاه و بر باد مگشای راز سر چاه را سخت کن زان سپس مگوی این سخن نیز با هیچ کس بشد شاه و رای از منش دور کرد به گفتار آن بی خرد سور کرد مهان را سراسر ز کابل بخواند بخوان پسندیده شان برنشاند چو نان خورده شد مجلس آراستند می و رود و رامشگران خواستند چو سر پر شد از بادهٔ خسروی شغاد اندر آشفت از بدخوی چنین گفت با شاه کابل که من همی سرفرازم به هر انجمن برادر چو رستم چو دستان پدر ازین نامورتر که دارد گهر ازو شاه کابل برآشفت و گفت که چندین چه داری سخن در نهفت تو از تخمهٔ سام نیرم نه ای برادر نه ای خویش رستم نه ای نکردست یاد از تو دستان سام برادر ز تو کی برد نیز نام تو از چاکران کمتری بر درش برادر نخواند ترا مادرش ز گفتار او تنگ دل شد شغاد برآشفت و سر سوی زابل نهاد همی رفت با کابلی چند مرد دلی پر ز کین لب پر از باد سرد بیامد به درگاه فرخ پدر دلی پر ز چاره پر از کینه سر هم انگه چو روی پسر دید زال چنان برز و بالا و آن فر و یال بپرسید بسیار و بنواختش هم انگه بر پیلتن تاختش ز دیدار او شاد شد پهلوان چو دیدش خردمند و روشن روان چنین گفت کز تخمهٔ سام شیر نزاید مگر زورمند و دلیر چگونه است کار تو با کابلی چه گویند از رستم زابلی چنین داد پاسخ به رستم شغاد که از شاه کابل مکن نیز یاد ازو نیکویی بد مرا پیش ازین چو دیدی مرا خواندی آفرین کنون می خورد چنگ سازد همی سر از هر کسی برفرازد همی مرابر سر انجمن خوار کرد همان گوهر بد پدیدار کرد همی گفت تا کی ازین باژ و ساو نه با سیستان ما نداریم تاو ازین پس نگوییم کو رستمست نه زو مردی و گوهر ما کمست نه فرزند زالی مرا گفت نیز وگر هستی او خود نیرزد به چیز ازان مهتران شد دلم پر ز درد ز کابل براندم دو رخساره زرد چو بشنید رستم برآشفت و گفت که هرگز نماند سخن در نهفت ازو نیر مندیش وز لشکرش که مه لشکرش باد و مه افسرش من او را بدین گفته بیجان کنم برو بر دل دوده پیچان کنم ترا برنشانم بر تخت اوی به خاک اندر آرم سر بخت اوی همی داشتش روی چند ارجمند سپرده بدو جایگاه بلند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 554 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).