شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 565 از 993

متن اصلی

به بیگانه شهر اندرون ساخت جای بران سان که پرمایه تر کدخدای به شهری که بد نامور مهتری فرستاد نزدیک او گوهری ازو بستدی جامه و سیم و زر چنین تا فراوان نماند از گهر به خانه جز از سرخ گوگرد نیز نماند از بد و نیک صندوق چیز زن گازر از چیز شد رهنمای چنین گفت یک روز با کدخدای که ما بی نیازیم زین کارکرد توانگر شدی گرد پیشه مگرد چنین داد پاسخ بدو کدخدای که این جفت پاکیزه و رهنمای همی پیشه خوانی ز پیشه چه بیش همیشه ز هر کار پیشه است پیش تو داراب را پاک و نیکو بدار بدان تا چه بار آورد روزگار همی داشتندش چنان ارجمند که از تند بادی ندیدی گزند چو برگشت چرخ از برش چند سال یکی کودکی گشت با فر و یال به کشتی شدی با بزرگان به کوی کسی را نبودی تن و زور اوی همه کودکان همگروه آمدند به یکبارگی زو ستوه آمدند به فریاد شد گازر از کار او همی تیره شد تیز بازار او بدو گفت کاین جامه برزن به سنگ که از پیشه جستن ترا نیست ننگ چو داراب زان پیشه بگریختی همی گازر از دیده خون ریختی شدی روزگارش به جستن دو بهر نشان خواستی زو به دشت و به شهر به جاییش دیدی کمانی به دست به آیین گشاده بر و بسته شست کمان بستدی سرد گفتی بدوی که ای پرزیان گرگ پرخاشجوی چه گردی همی گرد تیر و کمان به خردی چرا گشته ای بدگمان به گازر چنین گفت کای باب من چرا تیره گردانی این آب من به فرهنگیان ده مرا از نخست چو آموختم زند و استا درست ازان پس مرا پیشه فرمان و جوی کنون از من این کدخدایی مجوی بدو مرد گازر بسی برشمرد ازان پس به فرهنگیانش سپرد بیاموخت فرهنگ و شد برمنش برآمد ز پیغاره و سرزنش بدان پروراننده گفت ای پدر نیاید ز من گازری کارگر ز من جای مهرت بی اندیشه کن ز گیتی سواری مرا پیشه کن نگه کرد گازر سواری تمام عنان پیچ و اسپ افگن و نیک نام سپردش بدو روزگاری دراز بیاموخت هرچش بدان بد نیاز عنان و سنان و سپر داشتن به آوردگه باره برگاشتن همان زخم چوگان و تیر و کمان هنرجوی دور از بد بدگمان بران گونه شد زین هنرها که چنگ نسودی به آورد با او پلنگ به گازر چنین گفت روزی که من همی این نهان دارم از انجمن نجنبد همی بر تو بر مهر من نماند به چهر تو هم چهر من شگفت آیدم چون پسر خوانیم به دکان بر خویش بنشانیم بدو گفت گازر که اینت سخن دریغ آن شده رنجهای کهن تراگر منش زان من برتر است پدرجوی را راز با مادر است چنان بد که یک روز گازر برفت ز خانه سوی رود یازید تفت در خانه را تنگ داراب بست بیامد به شمشیر یازید دست به زن گفت کژی و تاری مجوی هرآنچت بپرسم سخن راست گوی شما را که باشم به گوهر کیم به نزدیک گازر ز بهر چیم زن گازر از بیم زنهار خواست خداوند داننده را یار خواست بدو گفت خون سر من مجوی بگویم ترا هرچ گفتی بگوی سخنها یکایک بر و بر شمرد بکوشید وز کار کژی نبرد ز صندوق وز کودک شیرخوار ز دینار وز گوهر شاهوار بدو گفت ما دستکاران بدیم نه از تخمهٔ کامکاران بدیم ازان تو داریم چیزی که هست ز پوشیدنی جامه و برنشست پرستنده ماییم و فرمان تراست نگر تا چه باید تن و جان تراست چو بشنید داراب خیره بماند روان را به اندیشه اندر نشاند بدو گفت زین خواسته هیچ ماند وگر گازر آن را همه برفشاند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 565 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).