شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 567 از 993

متن اصلی

به پیش سپهبد بگفت آنچ دید دل پهلوان زان سخن بردمید بفرمود کو را بخوانید زود خروشی برین سان که یارد شنود برفتند و گفتند کای خفته مرد ازین خواب برخیز و بیدار گرد چو دارا به اسپ اندر آورد پای شکسته رواق اندر آمد ز جای چو سالار شاه آن شگفتی بدید سرو پای داراب را بنگرید چنین گفت کاینت شگفتی شگفت کزین برتر اندیشه نتوان گرفت بشد تیز با او به پرده سرای همی گفت کای دادگر یک خدای کسی در جهان این شگفتی ندید نه از کار دیده بزرگان شنید بفرمود تا جامه ها خواستند به خرگاه جایی بیاراستند به کردار کوه آتشی برفروخت بسی عود و با مشک و عنبر بسوخت چو خورشید سر برزد از کوهسار سپهبد برفتن بر آراست کار بفرمود تا موبدی رهنمای یکی دست جامه ز سر تا به پای یکی اسپ با زین و زرین ستام کمندی و تیغی به زرین نیام به داراب دادند و پرسید زوی که ای شیردل مهتر نامجوی چو مردی تو و زادبومت کجاست سزد گر بگویی همه راه راست چو بشنید داراب یکسر بگفت گذشته همی برگشاد از نهفت بران سان که آن زن برو کرد یاد سخنها همی گفت با رشنواد ز صندوق و یاقوت و بازوی خویش ز دینار و دیبا به پهلوی خویش یکایک به سالار لشکر بگفت ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت هم انگه فرستاد کس رشنواد فرستاده را گفت بر سان باد زن گازر و گازر و مهره را بیارید بهرام و هم زهره را بگفت این و زان جایگه برگرفت ازان مرز تا روم لشکر گرفت سپهبد طلایه به داراب داد طلایه سنان را به زهر آب داد هم انگه طلایه بیامد ز روم وزین سو نگهدار این مرز و بوم زناگه دو لشکر بهم بازخورد برآمد هم آنگاه گرد نبرد همه یک به دیگر برآمیختند چو رود روان خون همی ریختند چو داراب دید آن سپاه نبرد به پیش اندر آمد به کردار گرد ازان لشکر روم چندان بکشت که گفتی فلک تیغ دارد به مشت همی رفت زان گونه بر سان شیر نهنگی به چنگ اژدهایی به زیر چنین تا به لشکرگه رومیان همی تاخت بر سان شیر ژیان زمین شد ز رومی چو دریای خون جهانجوی را تیغ شد رهنمون به پیروزی از رومیان گشت باز به نزدیک سالار گردنفراز بسی آفرین یافت از رشنواد که این لشکر شاه بی تو مباد چو ما بازگردیم زین رزم روم سپاه اندر آید به آباد بوم تو چندان نوازش بیابی ز شاه ز اسپ و ز مهر و ز تیغ و کلاه همه شب همی لشکر آراستند سلیح سواران بپیراستند چو خورشید برزد سر از تیره راغ زمین شد به کردار روشن چراغ بهم بازخوردند هر دو سپاه شد از گرد خورشید تابان سیاه چو داراب پیش آمد و حمله برد عنان را به اسپ تگاور سپرد به پیش صف رومیان کس نماند ز گردان شمشیرزن بس نماند به قلب سپاه اندر آمد چو گرگ پراگنده کرد آن سپاه بزرگ وزان جایگه شد سوی میمنه بیاورد چندی سلیح و بنه همه لشکر روم برهم درید کسی از یلان خویشتن را ندید دلیران ایران به کردار شیر همی تاختند از پس اندر دلیر بکشتند چندان ز رومی سپاه که گل شد ز خون خاک آوردگاه چهل جاثلیق از دلیران بکشت بیامد صلیبی گرفته به مشت چو زو رشنواد آن شگفتی بدید ز شادی دل پهلوان بردمید برو آفرین کرد و چندی ستود بران آفرین مهربانی فزود شب آمد جهان قیرگون شد به رنگ همی بازگشتند یکسر ز جنگ سپهبد به لشکرگه رومیان برآسود و بگشاد بند میان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 567 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).