شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 568 از 993

متن اصلی

ببخشید در شب بسی خواسته شد از خواسته لشکر آراسته فرستاد نزدیک داراب کس که ای شیردل مرد فریادرس نگه کن کنون تا پسند تو چیست وزی خواسته سودمند تو چیست نگه دار چیزی که رای آیدت ببخش آنچ دل رهنمای آیدت هرآنچ آن پسندت نیاید ببخش تو نامی تری از خداوند رخش چو آن دید داراب شد شادکام یکی نیزه برداشت از بهر نام فرستاد دیگر سوی رشنواد بدو گفت پیروز بادی و شاد چو از باختر تیره شد روی مهر بپوشید دیبای مشکین سپهر همان پاس از تیره شب درگذشت طلایه پراگنده بر گرد دشت غو پاسبان خاست چون زلزله همی شد چو اواز شیر یله چو زرین سپر برگرفت آفتاب سر جنگجویان برآمد ز خواب ببستند گردان ایران میان همی تاختند از پس رومیان به شمشیر تیز آتش افروختند همه شهرها را همی سوختند ز روم و ز رومی برانگیخت گرد کس از بوم و بر یاد دیگر نکرد خروشی به زاری برآمد ز روم که بگذاشتند آن دلارام بوم به قیصر بر از کین جهان تنگ شد رخ نامدارانش بی رنگ شد فرستاده آمد بر رشنواد که گر دادگر سر نپیچد ز داد شدند آنک جنگی بد از جنگ سیر سر بخت روم اندرآمد به زیر که گر باژ خواهید فرمان کنیم بنوی یکی باز پیمان کنیم فرستاد قیصر ز هر گونه چیز ابا برده ها بدره بسیار نیز سپهبد پذیرفت زو آنچ بود ز دینار وز گوهر نابسود وزان جایگه بازگشتند شاد پسندیده داراب با رشنواد به منزل بران طاق ویران رسید که داراب را اندرو خفته دید زن گازر و شوی و گوهر بهم شده هر دو از بیم خواری دژم از آنکس کشان خواند از جای خویش به یزدان پناهید و رفتند پیش چو دید آن زن و شوی را رشنواد ز هر گونه پرسید و کردند یاد بگفتند با او سخن هرچ بود ز صندوق وز گوهر نابسود ز رنج و ز پروردن شیرخوار ز تیمار وز گردش روزگار چنین گفت با شوی و زن رشنواد که پیروز باشید همواره شاد که کس در جهان این شگفتی ندید نه از موبد پیر هرگز شنید هم اندر زمان مرد پاکیزه رای یکی نامه بنوشت نزد همای ز داراب وز خواب و آرامگاه هم از جنگ او اندران رزمگاه وزان کو به اسپ اندر آورد پای هم انگاه طاق اندر آمد ز جای از آواز که آمد مر او را به گوش ز تنگی که شد رشنواد از خروش ز گازر سخن هرچ بشنید نیز ز صندوق وز کودک خرد و چیز به نامه درون سربسر یاد کرد برون کرد آنگه هیونی چو گرد همان سرخ گوهر بدو داد و گفت که با باد باید که گردی تو جفت فرستاده تازان بیامد ز جای بیاورد یاقوت نزد همای به شاه جهاندار نامه بداد شنیده بگفت از لب رشنواد چو آن نامه برخواند و یاقوت دید سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید بدانست کان روز کامد به دشت بفرمود تا پیش لشکر گذشت بدید آن جوانی که بد فرمند به رخ چون بهار و به بالا بلند نبودست جز پاک فرزند اوی گرانمایه شاخ برومند اوی فرستاده را گفت گریان همای که آمد جهان را یکی کدخدای نبود ایچ ز ا ندیشه مغزم تهی پر از درد بودم ز شاهنشهی ز دادار گیهان دلم پرهراس کجا گشته بودم ازو ناسپاس وزان نیز کان بیگنه را که یافت کسی یافت گر سوی دریا شتافت که یزدان پسر داد و نشناختم به آب فرات اندر انداختم به بازوش بر بستم این یک گهر پسر خوار شد چون بمیرد پدر کنون ایزد او را بمن بازداد به پیروز نام و پی رشنواد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 568 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).