شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 570 از 993

متن اصلی

کنون اختر گازر اندرگذشت به دکان شد و برد اشنان به دشت کنون آفرین جهان آفرین بخوانیم بر شهریار زمین ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر بیاراست گیتی به داد و به مهر نجوید جز از خوبی و راستی نیارد بداد اندرون کاستی جهان روشن از تاج محمود باد همه روزگارانش مسعود باد همیشه جوان تا جوانی بود همان زنده تا زندگانی بود چه گفت آن سراینده دهقان پیر ز گشتاسپ وز نامدار اردشیر وزان نامداران پاکیزه رای ز داراب وز رسم و رای همای چو دارا به تخت مهی برنشست کمر بر میان بست و بگشاد دست چنین گفت با موبدان و ردان بزرگان و بیداردل بخردان که گیتی نجستم به رنج و به داد مرا تاج یزدان به سر بر نهاد شگفتی تر از کار من در جهان نبیند کسی آشکار و نهان ندانیم جز داد پاداش این که بر ما پس از ما کنند آفرین نباید که پیچد کس از رنج ما ز بیشی و آگندن گنج ما زمانه ز داد من آباد باد دل زیر دستان ما شاد باد ازان پس ز هندوستان و ز روم ز هر مرز باارز و آباد بوم برفتند با هدیه و با نثار بجستند خشنودی شهریار چنان بد که روزی ز بهر گله بیامد که اسپان ببیند یله ز پستی برآمد به کوهی رسید یکی بی کران ژرف دریا بدید بفرمود کز روم و وز هندوان بیارند کارآزموده گوان بجویند زان آب دریا دری رسانند رودی به هر کشوری چو بگشاد داننده از آب بند یکی شهر فرمود بس سودمند چو دیوار شهر اندرآورد گرد ورا نام کردند داراب گرد یکی آتش افروخت از تیغ کوه پرستندهٔ آذر آمد گروه ز هر پیشه ای کارگر خواستند همی شهر ایران بیاراستند به هر سو فرستاد بی مر سپاه ز دشمن همی داشت گیتی نگاه جهان از بداندیش بی بیم کرد دل بدسگالان بدو نیم کرد چنان بد که از تازیان صدهزار نبرده سواران نیزه گزار برفتند و سالار ایشان شعیب یکی نامدار از نژاد قتیب جهاندار ایران سپاهی ببرد بگفتند کان را نشاید شمرد فراز آمدند آن دو لشکر بهم جهان شد ز پرخاشجویان دژم زمین آن سپه را همی برنتافت بران بوم کس جای رفتن نیافت ز باران ژویین و باران تیر زمین شد ز خون چون یکی آبگیر خروشی برآمد ز هر پهلوی تلی کشته دیدند بر هر سوی سه روز و سه شب زین نشان جنگ بود تو گفتی بریشان جهان تنگ بود چهارم عرب روی برگاشتند به شب دشت پیکار بگذاشتند شعیب اندران رزمگه کشته شد عرب را همه روز برگشته شد بسی اسپ تازی به زین خدنگ هم از نیزه و تیغ و خفتان جنگ ازان رفتگان ماند آنجا به جای به نزد جهاندار پور همای ببخشید چیزی که بد بر سپاه ز اسپ و ز رمح و ز تیغ و کلاه ز لشکر یکی مرزبان برگزید که گفتار ایشان بداند شنید فرستاد تا باژ خواهد ز دشت ازان سال و آن سال کاندر گذشت شد از جنگ نیزه وران تا به روم همی جست رزم اندر آباد بوم به روم اندرون شاه بدفیلقوس کجا بود با رای او شاه سوس نوشتند نامه که پور همای سپاهی بیاورد بی مر ز جای چو بشنید سالار روم این سخن به یاد آمدش روزگار کهن ز عموریه لشکری گرد کرد همه نامداران روز نبرد چو دارا بیامد بزرگان روم بپرداختند آن همه مرز و بوم ز عموریه فیلقوس و سران برفتند گردان و جنگاوران دو رزم گران کرده شد در سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 570 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).