شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 579 از 993

متن اصلی

سکندر سپارد به ما کشوری بدین پادشاهی شویم افسری همی رفت با او دو دستور اوی که دستور بودند و گنجور اوی مهین بر چپ و ماهیارش به راست چو شب تیره شد از هوا باد خاست یکی دشنه بگرفت جانوشیار بزد بر بر و سینهٔ شهریار نگون شد سر نامبردار شاه ازو بازگشتند یکسر سپاه به نزدیک اسکندر آمد وزیر که ای شاه پیروز و دانش پذیر بکشتیم دشمنت را ناگهان سرآمد برو تاج و تخت مهان چو بشنید گفتار جانوشیار سکندر چنین گفت با ماهیار که دشمن که افگندی اکنون کجاست بباید نمودن به من راه راست برفتند هر دو به پیش اندرون دل و جان رومی پر از خشم و خون چو نزدیک شد روی دارا بدید پر از خون بر و روی چون شنبلید بفرمود تا راه نگذاشتند دو دستور او را نگه داشتند سکندر ز باره درآمد چو باد سر مرد خسته به ران بر نهاد نگه کرد تا خسته گوینده هست بمالید بر چهر او هر دو دست ز سر برگرفت افسر خسرویش گشاد آن بر و جوشن پهلویش ز دیده ببارید چندی سرشک تن خسته را دور دید از پزشک بدو گفت کین بر تو آسان شود دل بدسگالت هراسان شود تو برخیز و بر مهد زرین نشین وگر هست نیروت بر زین نشین ز هند و ز رومت پزشک آورم ز درد تو خونین سرشک آورم سپارم ترا پادشاهی و تخت چو بهتر شوی ما ببندیم رخت جفا پیشگان ترا هم کنون بیاویزم از دارشان سرنگون چنانچون ز پیران شنیدیم دوش دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیم به بیشی چرا تخمه را برکنیم چو بشنید دارا به آواز گفت که همواره با تو خرد باد جفت برآنم که از پاک دادار خویش بیابی تو پاداش گفتار خویش یکی آنک گفتی که ایران تراست سر تاج و تخت دلیران تراست به من مرگ نزدیک تر زانک تخت به پردخت تخت و نگون گشت بخت برین است فرجام چرخ بلند خرامش سوی رنج و سودش گزند به من در نگر تا نگویی که من فزونم ازین نامدار انجمن بد و نیک هر دو ز یزدان شناس وزو دار تا زنده باشی سپاس نمودار گفتار من من بسم بدین در نکوهیدهٔ هرکسم که چندان بزرگی و شاهی و گنج نبد در زمانه کس از من به رنج همان نیز چندان سلیح و سپاه گرانمایه اسپان و تخت و کلاه همان نیز فرزند و پیوستگان چه پیوستگان داغ دل خستگان زمان و زمین بنده بد پیش من چنین بود تا بخت بد خویش من ز نیکی جدا مانده ام زین نشان گرفتار در دست مردم کشان ز فرزند و خویشان شده ناامید سیه شد جهان و دو دیده سپید ز خویشان کسی نیست فریادرس امیدم به پروردگارست و بس برین گونه خسته به خاک اندرم ز گیتی به دام هلاک اندرم چنین است آیین چرخ روان اگر شهریارم و گر پهلوان بزرگی به فرجام هم بگذرد شکارست مرگش همی بشکرد سکندر ز دیده ببارید خون بران شاه خسته به خاک اندرون چو دارا بدید آن ز دل درد او روان اشک خونین رخ زرد او بدو گفت مگری کزین سود نیست از آتش مرا بهره جز دود نیست چنین بود بخشش ز بخشنده ام هم از روزگار درخشنده ام به اندرز من سر به سر گوش دار پذیرنده باش و بدل هوش دار سکندر بدو گفت فرمان تراست بگو آنچ خواهی که پیمان تراست زبان تیر دارا بدو برگشاد همی کرد سرتاسر اندرز یاد نخستین چنین گفت کای نامدار بترس از جهان داور کردگار که چرخ و زمین و زمان آفرید توانایی و ناتوان آفرید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 579 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).