شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 58 از 993

متن اصلی

به شهر اندرون نعره برداشتند ازان پس همه شهر بگذاشتند همه پیش من جنگ جوی آمدند چنان خیره و پوی پوی آمدند سپه جنب جنبان شد و روز تار پس اندر فراز آمد و پیش غار نبیره جهاندار سلم بزرگ به پیش سپاه اندر آمد چو گرگ سپاهی به کردار مور و ملخ نبد دشت پیدا نه کوه و نه شخ چو برخاست زان لشکر گشن گرد رخ نامداران ما گشت زرد من این گرز یک زخم برداشتم سپه را هم آنجای بگذاشتم خروشی خروشیدم از پشت زین که چون آسیا شد بریشان زمین دل آمد سپه را همه بازجای سراسر سوی رزم کردند رای چو بشنید کاکوی آواز من چنان زخم سرباز کوپال من بیامد به نزدیک من جنگ ساز چو پیل ژیان با کمند دراز مرا خواست کارد به خم کمند چو دیدم خمیدم ز راه گزند کمان کیانی گرفتم به چنگ به پیکان پولاد و تیر خدنگ عقاب تکاور برانگیختم چو آتش بدو بر تبر ریختم گمانم چنان بد که سندان سرش که شد دوخته مغز تا مغفرش نگه کردم از گرد چون پیل مست برآمد یکی تیغ هندی به دست چنان آمدم شهریارا گمان کزو کوه زنهار خواهد بجان وی اندر شتاب و من اندر درنگ همی جستمش تا کی آید به چنگ چو آمد به نزدیک من سرفراز من از چرمه چنگال کردم دراز گرفتم کمربند مرد دلیر ز زین برگسستم بکردار شیر زدم بر زمین بر چو پیل ژیان بدین آهنین دست و گردی میان چو افگنده شد شاه زین گونه خوار سپه روی برگشت از کارزار نشیب و فراز بیابان و کوه به هر سو شده مردمان هم گروه سوار و پیاده ده و دو هزار فگنده پدید آمد اندر شمار چو بشنید گفتار سالار شاه برافراخت تا ماه فرخ کلاه چو روز از شب آمد بکوشش ستوه ستوهی گرفته فرو شد به کوه می و مجلس آراست و شد شادمان جهان پاک دید از بد بدگمان به بگماز کوتاه کردند شب به یاد سپهبد گشادند لب چو شب روز شد پردهٔ بارگاه گشادند و دادند زی شاه راه بیامد سپهدار سام سترگ به نزد منوچهر شاه بزرگ چنی گفت با سام شاه جهان کز ایدر برو با گزیده مهان به هندوستان آتش اندر فروز همه کاخ مهراب و کابل بسوز نباید که او یابد از بد رها که او ماند از بچهٔ اژدها زمان تا زمان زو برآید خروش شود رام گیتی پر از جنگ و جوش هر آنکس که پیوستهٔ او بود بزرگان که در دستهٔ او بود سر از تن جدا کن زمین را بشوی ز پیوند ضحاک و خویشان اوی چنین داد پاسخ که ایدون کنم که کین از دل شاه بیرون کنم ببوسید تخت و بمالید روی بران نامور مهر انگشت اوی سوی خانه بنهاد سر با سپاه بدان باد پایان جوینده راه به مهراب و دستان رسید این سخن که شاه و سپهبد فگندند بن خروشان ز کابل همی رفت زال فروهشته لفج و برآورده یال همی گفت اگر اژدهای دژم بیاید که گیتی بسوزد به دم چو کابلستان را بخواهد بسود نخستین سر من بباید درود به پیش پدر شد پر از خون جگر پر اندیشه دل پر ز گفتار سر چو آگاهی آمد به سام دلیر که آمد ز ره بچهٔ نره شیر همه لشکر از جای برخاستند درفش فریدون بیاراستند پذیره شدن را تبیره زدند سپاه و سپهبد پذیره شدند همه پشت پیلان به رنگین درفش بیاراسته سرخ و زرد و بنفش چو روی پدر دید دستان سام پیاده شد از اسپ و بگذارد گام بزرگان پیاده شدند از دو روی چه سالارخواه و چه سالارجوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 58 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).