شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 580 از 993

متن اصلی

نگه کن به فرزند و پیوند من به پوشیدگان خردمند من ز من پاک دل دختر من بخواه بدارش به آرام بر پیشگاه کجا مادرش روشنک نام کرد جهان را بدو شاد و پدرام کرد نیاری به فرزند من سرزنش نه پیغاره از مردم بدکنش چو پروردهٔ شهریاران بود به بزم افسر نامداران بود مگر زو ببینی یکی نامدار کجا نو کند نام اسفندیار بیاراید این آتش زردهشت بگیرد همان زند و استا بمشت نگه دارد این فال جشن سده همان فر نوروز و آتشکده همان اورمزد و مه و روز مهر بشوید به آب خرد جان و چهر کند تازه آیین لهراسپی بماند کیی دین گشتاسپی مهان را به مه دارد و که به که بود دین فروزنده و روزبه سکندر چنین داد پاسخ بدوی که ای نیکدل خسرو راست گوی پذیرفتم این پند و اندرز تو فزون زین نباشم برین مرز تو همه نیکویها به جای آورم خرد را بدین رهنمای آورم جهاندار دست سکندر گرفت به زاری خروشیدن اندر گرفت کف دست او بر دهان برنهاد بدو گفت یزدان پناه تو باد سپردم ترا جای و رفتم به خاک سپردم روانرا به یزدان پاک بگفت این و جانش برآمد ز تن برو زار بگریستند انجمن سکندر همه جامه ها کرد چاک به تاج کیان بر پراگند خاک یکی دخمه کردش بر آیین او بدان سان که بد فره و دین او بشستن ازان خون به روشن گلاب چو آمدش هنگام جاوید خواب بیاراستندش به دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم تنش زیر کافور شد ناپدید ازان پس کسی روی دارا ندید به دخمه درون تخت زرین نهاد یکی بر سرش تاج مشکین نهاد نهادش به تابوت زر اندرون بروبر ز مژگان ببارید خون چو تابوتش از جای برداشتند همه دست بر دست بگذاشتند سکندر پیاده به پیش اندرون بزرگان همه دیدگان پر ز خون چنین تا ستودان دارا برفت همی پوست گفتی بروبر بکفت چو بر تخت بنهاد تابوت شاه بر آیین شاهان برآورد راه چو پردخت از دخمهٔ ارجمند ز بیرون بزد دارهای بلند یکی دار بر نام جانوشیار دگر همچنان از در ماهیار دو بدخواه را زنده بردار کرد سر شاه کش مرد بیدار کرد ز لشکر برفتند مردان جنگ گرفته یکی سنگ هر یک به چنگ بکردند بر دارشان سنگسار مبادا کسی کو کشد شهریار چو دیدند ایرانیان کو چه کرد بزاری بران شاه آزادمرد گرفتند یکسر برو آفرین بدان سرور شهریار زمین ز کرمان کس آمد سوی اصفهان به جایی که بودند ز ایران مهان به نزدیک پوشیده رویان شاه بیامد یکی مرد با دستگاه بدیشان درود سکندر ببرد همه کار دارا بر ایشان شمرد چنین گفت کز مرگ شاهان داد نباشد دل دشمن و دوست شاد بدانید کامروز دارا منم گر او شد نهان آشکارا منم فزونست ازان نیکویها که بود به تیمار رخ را نشاید شخود همه مرگ راییم شاه و سپاه اگر دیر مانیم اگر چند گاه بنه سوی شهر صطخر آورید بپویند ما نیز فخر آورید همانست ایران که بود از نخست بباشید شادان دل و تن درست نوشتند نامه به هر کشوری به هر نامداری و هر مهتری ز اسکندر فیلقوس بزرگ جهانگیر و با کینه جویان سترگ بداد و دهش دل توانگر کنید بر آزادگی بر سر افسر کنید که فرجام هم روزمان بگذرد زمانه پی ما همی بشمرد وی موبدان نامه ای همچنین پرافروزش و پوزش و آفرین

شرح و بازنویسی ساده

بخش 580 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).