شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 581 از 993

متن اصلی

سر نامه از پادشاه کیان سوی کاردانان ایرانیان چو عنبر سر خامهٔ چین بشست سر نامه بود آفرین از نخست بران دادگر کو جهان آفرید پس از آشکارا نهان آفرید دو گیتی پدید آمد از کاف و نون چرانی به فرمان او در نه چون سپهری برین سان که بینی روان توانا و دانا جز او را مخوان بباشد به فرمان او هرچ خواست همه بندگانیم و او پادشاست ازو باد بر نامداران درود بر اندازهٔ هر یکی بر فزود جز از نیک نامی و فرهنگ و داد ز کردار گیتی مگیرید یاد به پیروزی اندر غم آمد مرا به سور اندرون ماتم آمد مرا بدارندهٔ آفتاب بلند که بر جان دارا نجستم گزند مر آن شاه را دشمن از خانه بود یکی بنده بودش نه بیگانه بود کنون یافت بادافره ایزدی چو بد ساخت آمد به رویش بدی شما داد جویید و پیمان کنید زبان را به پیمان گروگان کنید چو خواهید کز چرخ یابید بخت ز من بدره و برده و تاج و تخت پر از درد داراست روشن دلم بکوشم کز اندرز او نگسلم هرانکس که آید بدین بارگاه درم یابد و ارج و تخت و کلاه چو خواهد که باشد به ایوان خویش نگردد گریزان ز پیمان خویش بیابند چیزی که خواهد ز گنج ازان پس نبیند کسی درد و رنج درم را به نام سکندر زنید بکوشید و پیمان ما مشکنید نشستنگه شهریاران خویش بسازید زین پس به آیین پیش مدارید بازار بی پاسبان که راند همی نام من بر زبان مدارید بی مرزبان مرز خویش پدید آورید اندرین ارز خویش بدان تا نباشد ز دزدان گزند بمانید شادان دل و سودمند ز هر شهر زیبا پرستنده ای پر از شرم بیداردل بنده ای که شاید به مشکوی زرین ما بداند پرستیدن آیین ما چنان کو برفتن نباشد دژم نشاید که بر برده باشد ستم فرستید سوی شبستان ما به نزدیک خسروپرستان ما غریبان که بر شهرها بگذرند چماننده پای و لبان ناچرند دل از عیب صافی و صوفی به نام به دوریشی اندر دلی شادکام ز خواهندگان نامشان سر کنید شمار اندر آغاز دفتر کنید هرآنکس که هست از شما مستمند کجا یافت از کارداری گزند دل و پشت بیدادگر بشکنید همه بیخ و شاخش ز بن برکنید نهادن بد و کار کردن بدوی بیابم همان چون کنم جست و جوی کنم زنده بر دار بدنام را که گم کرد ز آغاز فرجام را کسی کو ز فرمان ما بگذرد به فرجام زان کار کیفر برد چو نامه فرستاده شد برگرفت جهانی به آرام در بر گرفت ز کرمان بیامد به شهر صطخر به سر بر نهاد آن کیی تاج فخر تو راز جهان تا توانی مجوی که او زود پیچد ز جوینده روی سکندر چو بر تخت بنشست گفت که با جان شاهان خرد باد جفت که پیروزگر در جهان ایزدست جهاندار کز وی نترسد بدست بد و نیک هم بگذرد بی گمان رهایی نباشد ز چنگ زمان هرانکس که آید بدین بارگاه که باشد ز ما سوی ما دادخواه اگر گاه بار آید ار نیم شب به پاسخ رسد چون گشاید دو لب چو پیروزگر فرهی دادمان در بخت پیروز بگشادمان همه زیردستان بیابند بهر به کوه و بیابان و دریا و شهر نخواهیم باژ از جهان پنج سال جز آنکس که گوید که هستم همال به دوریش بخشیم بسیار چیز ز دارنده چیزی نخواهیم نیز چو اسکندر این نیکویها بگفت دل پادشا گشت با داد جفت ز ایوان برآمد یکی آفرین بران دادگر شهریار زمین ازان پس پراگنده شد انجمن جهاندار بنشست با رای زن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 581 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).