شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 583 از 993

متن اصلی

چو شاه زمانه ترا برگزید سر از رای او کس نیارد کشید نوشتیم نامه سوی مهتران به پهلو نژادان جنگاوران که فرمان داراست فرمان تو نپیچد کسی سر ز پیمان تو فرستاده را جامه و بدره داد ز گنجش ز هرگونه ای بهره داد چو رومی به نزد سکندر رسید همه یاد کرد آنچ دید و شنید وزان تخت و آیین و آن بارگاه تو گفتی که زنده ست بر گاه شاه سکندر ز گفتار او گشت شاد به آرام تاج کیی بر نهاد ز عموریه مادرش را بخواند چو آمد سخنهای دارا براند بدو گفت نزد دلارای شو به خوبی به پیوند گفتار نو به پرده درون روشنک را ببین چو دیدی ز ما کن برو آفرین ببر طوق با یاره و گوشوار یکی تاج پر گوهر شاهوار صد اشتر ز گستردنیها ببر صد اشتر ز هر گونه دیبا به زر هم از گنج دینار چو سی هزار به بدره درون کن ز بهر نثار ز رومی کنیزک چو سیصد ببر دگر هرچ باید همه سر به سر یکی جام زر هر یکی را به دست بر آیین خوبان خسروپرست ابا خویشتن خادمان بر براه ز راه و ز آیین شاهان مکاه بشد مادر شاه با ترجمان ده از فیلسوفان شیرین زبان چو آمد به نزدیکی اصفهان پذیره شدندش فراوان مهان بیامد ز ایوان دلارای پیش خود و نامداران به آیین خویش به دهلیز کردند چندان نثار که بر چشم گنج درم گشت خوار به ایوان نشستند با رای زن همه نامداران شدند انجمن دلارای برداشت چندان جهیز که شد در جهان روی بازار تیز شتر در شتر رفت فرسنگها ز زرین و سیمین وز رنگها ز پوشیدنی و ز گستردنی ز افگندنی و پراگندنی ز اسپان تازی به زرین ستام ز شمشیر هندی به زرین نیام ز خفتان و از خود و برگستوان ز گوپال و ز خنجر هندوان چه مایه بریده چه از نابرید کسی در جهان بیشتر زان ندید ز ایوان پرستندگان خواستند چهل مهد زرین بیاراستند یکی مهد با چتر و با خادمان نشست اندرو روشنک شادمان ز کاخ دلارای تا نیم راه درم بود و دینار و اسپ و سپاه ببستند آذین به شهر اندرون پر از خنده لبها و دل پر ز خون بران چتر دیبا درم ریختند ز بر مشک سارا همی بیختند چو ماه اندر آمد به مشکوی شاه سکندر بدو کرد چندی نگاه بران برز و بالا و آن خوب چهر تو گفتی خرد پروریدش به مهر چو مادرش بر تخت زرین نشاند سکندر بروبر همی جان فشاند نشستند یک هفته با او به هم همی رای زد شاه بر بیش و کم نبد جز بزرگی و آهستگی خردمندی و شرم و شایستگی ببردند ز ایران فراوان نثار ز دینار وز گوهر شاهوار همه شهر ایران و توران و چین به شاهی برو خواندند آفرین همه روی گیتی پر از داد شد به هر جای ویرانی آباد شد چنین گفت گویندهٔ پهلوی شگفت آیدت کاین سخن بشنوی یکی شاه بد هند را نام کید نکردی جز از دانش و رای صید دل بخردان داشت و مغز ردان نشست کیان افسر موبدان دمادم به ده شب پس یکدگر همی خواب دید این شگفتی نگر به هندوستان هرک دانا بدند به گفتار و دانش توانا بدند بفرمود تا ساختند انجمن هرانکس که دانا بد و رای زن همه خوابها پیش ایشان بگفت نهفته پدید آورید از نهفت کس آن را گزارش ندانست کرد پراندیشه شدشان دل و روی زرد یکی گفت با کید کای شهریار خردمند وز مهتران یادگار یکی نامدارست مهران به نام ز گیتی به دانش رسیده به کام

شرح و بازنویسی ساده

بخش 583 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).