شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 588 از 993

متن اصلی

کنون هر یکی از یک اندام ماه فرستیم یک نامه نزدیک شاه نشستند پس فیلسوفان بهم گرفتند قرطاس و قیر و قلم نوشتند هر موبدی ز آنک دید که قرطاس ز انقاس شد ناپدید ز نزدیک ایشان سواری برفت به نزد سکندر به میلاد تفت چو شاه جهان نامه هاشان بخواند ز گفتارشان در شگفتی بماند به نامه هر اندام را زو یکی صفت کرده بودند لیک اندکی بدیشان جهاندار پاسخ نوشت که بخ بخ که دیدم خرم بهشت کنون بازگردید با چار چیز برین بر فزونی مجویید نیز چو منشور و عهد من او را دهید شما با فغستان بنه برنهید نیازارد او را کسی زین سپس ازو در جهان یافتم داد و بس فرستاده برگشت زان مرز و بوم بیامد به نزدیک پیران روم چو آن موبدان پاسخ شهریار بدیدند با رنج دیده سوار از ایوان به نزدیک شاه آمدند بران نامور بارگاه آمدند سپهدار هندوستان شاد شد که از رنج اسکندر آزاد شد بروبر بخواندند پس نامه را چو پیغام آن شاه خودکامه را گزین کرد پیران صد از هندوان خردمند و گویا و روشن روان در گنج بی رنج بگشاد شاه گزین کرد ازان یاره و تاج و گاه همان گوهر و جامهٔ نابرید ز چیزی که شایسته تر برگزید ببردند سیصد شتروار بار همان جامه و گوهر شاهوار صد اشتر همه بار دینار بود صد اشتر ز گنج درم بار بود یکی مهد پرمایه از عود تر برو بافته زر و چندی گهر به ده پیل بر تخت زرین نهاد به پیلی گرانمایه تر زین نهاد فغستان ببارید خونین سرشک همی رفت با فیلسوف و پزشک قدح هم چنان نامداری به دست همه سرکشان از می جام مست فغستان چو آمد به مشکوی شاه یکی تاج بر سر ز مشک سیاه بسان گل زرد بر ارغوان ز دیدار او شاد شد ناتوان چو سرو سهی بر سرش گرد ماه نشایست کردن به مه بر نگاه دو ابرو کمان و دو نرگس دژم سر زلف را تاب داده به خم دو چشمش چو دو نرگس اندر بهشت تو گفتی که از ناز دارد سرشت سکندر نگه کرد بالای اوی همان موی و روی و سر و پای اوی همی گفت کاینت چراغ جهان همی آفرین خواند اندر نهان بدان دادگر کو سپهر آفرید بران گونه بالا و چهر آفرید بفرمود تا هرک بخرد بدند بران لشکر روم موبد بدند نشستند و او را به آیین بخواست به رسم مسیحا و پیوند راست برو ریخت دینار چندان ز گنج که شد ماه را راه رفتن به رنج چو شد کار آن سرو بن ساخته به آیین او جای پرداخته بپردخت ازان پس به داننده مرد که چون خیزد از دانش اندر نبرد پر از روغن گاو جامی بزرگ فرستاد زی فیلسوف سترگ که این را به اندامها در بمال سرون و میان و بر و پشت و یال بیاسای تا ماندگی بفگنی به دانش مرا جان و مغز آگنی چو دانا به روغن نگه کرد گفت که این بند بر من نشاید نهفت بجان اندر افگند سوزن هزار فرستاد بازش سوی شهریار به سوزن نگه کرد شاه جهان بیاورد آهنگران را نهان بفرمود تا گرد بگداختند از آهن یکی مهره ای ساختند سوی مرد دانا فرستاد زود چو دانا نگه کرد و آهن بسود به ساعت ازان آهن تیره رنگ یکی آینه ساخت روشن چو زنگ ببردند نزد سکندر به شب وزان راز نگشاد بر باد لب سکندر نهاد آینه زیر نم همی داشت تا شد سیاه و دژم بر فیلسوفش فرستاد باز بران کار شد رمز آهن دراز خردمند بزدود آهن چو آب فرستاد بازش هم اندر شتاب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 588 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).