شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 59 از 993

متن اصلی

زمین را ببوسید زال دلیر سخن گفت با او پدر نیز دیر نشست از بر تازی اسپ سمند چو زرین درخشنده کوهی بلند بزرگان همه پیش او آمدند به تیمار و با گفت و گو آمدند که آزرده گشتست بر تو پدر یکی پوزش آور مکش هیچ سر چنین داد پاسخ کزین باک نیست سرانجام آخر به جز خاک نیست پدر گر به مغز اندر آرد خرد همانا سخن بر سخن نگذرد و گر برگشاید زبان را به خشم پس از شرمش آب اندر آرم به چشم چنین تا به درگاه سام آمدند گشاده دل و شادکام آمدند فرود آمد از باره سام سوار هم اندر زمان زال را داد بار چو زال اندر آمد به پیش پدر زمین را ببوسید و گسترد بر یکی آفرین کرد بر سام گرد وزاب دو نرگس همی گل سترد که بیدار دل پهلوان شاد باد روانش گرایندهٔ داد باد ز تیغ تو الماس بریان شود زمین روز جنگ از تو گریان شود کجا دیزهٔ تو چمد روز جنگ شتاب آید اندر سپاه درنگ سپهری کجا باد گرز تو دید همانا ستاره نیارد کشید زمین نسپرد شیر با داد تو روان و خرد کشته بنیاد تو همه مردم از داد تو شادمان ز تو داد یابد زمین و زمان مگر من که از داد بی بهره ام و گرچه به پیوند تو شهره ام یکی مرغ پرورده ام خاک خورد به گیتی مرا نیست با کس نبرد ندانم همی خویشتن را گناه که بر من کسی را بران هست راه مگر آنکه سام یلستم پدر و گر هست با این نژادم هنر ز مادر بزادم بینداختی به کوه اندرم جایگه ساختی فگندی به تیمار زاینده را به آتش سپردی فزاینده را ترا با جهان آفرین نیست جنگ که از چه سیاه و سپیدست رنگ کنون کم جهان آفرین پرورید به چشم خدایی به من بنگرید ابا گنج و با تخت و گرز گران ابا رای و با تاج و تخت و سران نشستم به کابل به فرمان تو نگه داشتم رای و پیمان تو که گر کینه جویی نیازارمت درختی که کشتی به بار آرمت ز مازندران هدیه این ساختی هم از گرگساران بدین تاختی که ویران کنی خان آباد من چنین داد خواهی همی داد من من اینک به پیش تو استاده ام تن بنده خشم ترا داده ام به اره میانم بدو نیم کن ز کابل مپیمای با من سخن سپهبد چو بشنید گفتار زال برافراخت گوش و فرو برد یال بدو گفت آری همینست راست زبان تو بر راستی بر گواست همه کار من با تو بیداد بود دل دشمنان بر تو بر شاد بود ز من آرزو خود همین خواستی به تنگی دل از جای برخاستی مشو تیز تا چارهٔ کار تو بسازم کنون نیز بازار تو یکی نامه فرمایم اکنون به شاه فرستم به دست تو ای نیک خواه سخن هر چه باید به یاد آورم روان و دلش سوی داد آورم اگر یار باشد جهاندار ما به کام تو گردد همه کار ما نویسنده را پیش بنشاندند ز هر در سخنها همی راندند سرنامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه به جای ازویست نیک و بد و هست و نیست همه بندگانیم و ایزد یکیست هر آن چیز کو ساخت اندر بوش بران است چرخ روان را روش خداوند کیوان و خورشید و ماه وزو آفرین بر منوچهر شاه به رزم اندرون زهر تریاک سوز به بزم اندرون ماه گیتی فروز گراینده گرز و گشاینده شهر ز شادی به هر کس رساننده بهر کشنده درفش فریدون به جنگ کشنده سرافراز جنگی پلنگ ز باد عمود تو کوه بلند شود خاک نعل سرافشان سمند همان از دل پاک و پاکیزه کیش به آبشخور آری همی گرگ و میش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 59 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).