شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 590 از 993

متن اصلی

به کار زنان تیز بودی سرش همی نرم جایی بجستی برش ازان سوی کاهش گرایید شاه نکرد اندر آن هیچ تن را نگاه چنان بد که روزی بیامد پزشک ز کاهش نشان یافت اندر سرشک بدو گفت کز خفت و خیز زنان جوان پیر گردد به تن بی گمان برآنم که بی خواب بودی سه شب به من بازگوی این و بگشای لب سکندر بدو گفت من روشنم از آزار سستی ندارد تنم پسندیده دانای هندوستان نبود اندر آن کار همداستان چو شب تیره شد آن نبشته بجست بیاورد داروی کاهش درست همان نیز تنها سکندر بخفت نیامیخت با ماه دیدار جفت به شبگیر هور اندر آمد پزشک نگه کرد و بی بار دیدش سرشک بینداخت دارو به رامش نشست یکی جام بگرفت شادان به دست بفرمود تا خوان بیاراستند نوازندهٔ رود و می خواستند بدو گفت شاه آن چرا ریختی چو با رنج دارو برآمیختی ورا گفت شاه جهان دوش جفت نجست و شب تیره تنها بخفت چو تنها بخسپی تو ای شهریار نیاید ترا هیچ دارو به کار سکندر بخندید و زو شاد شد ز تیمسار وز درد آزاد شد وزان پس ز داننده دل کرد شاد ورا گفت بی هند گیتی مباد بزرگان و اخترشناسان همه تو گویی به هندوستان شد رمه وزانجا بیامد سوی خان خویش همه شب همی ساخت درمان خویش چو برزد سر از کوه روشن چراغ چو دریا فروزنده شد دشت و راغ سکندر بیامد بران بارگاه دو لب پر ز خنده دل از غم تباه فرستاده را دید سالار بار بپرسید و بردش بر شهریار یکی بدره دینار و اسپی سیاه به رای زرین بفرمود شاه پزشک خردمند را داد و گفت که با پاک رایت خرد باد جفت ازان پس بفرمود کان جام زرد بیارند پر کرده از آب سرد همی خورد زان جام زر هرکس آب ز شبگیر تا بود هنگام خواب بخوردند آب از پی خرمی ز خوردن نیامد بدو در کمی بدان فیلسوف آن زمان شاه گفت که این دانش از من نباید نهفت که افزایش آب این جام چیست نجومیست گر آلت هندویست چنین داد پاسخ که ای شهریار تو این جام را خوارمایه مدار که این در بسی سالیان کرده اند بدین در بسی رنجها برده اند ز اختر شناسان هر کشوری به جایی که بد نامور مهتری بر کید بودند کین جام کرد به روز سپید و شب لاژورد همی طبع اختر نگه داشتند فراوان درین روز بگذاشتند تو از مغنیاطیس گیر این نشان که او را کسی کرد ز آهن کشان به طبع این چنین هم شدست آب کش ز گردون پذیره همی آب خوش همی آب یابد چو گیرد کمی نبیند به روشن دو چشم آدمی چو گفتار دانا پسند آمدش سخنهای او سودمند آمدش چنین گفت پیران میلاد را که من عهد کید از پی داد را همی نشکنم تا بماند به جای همی پیش او بود باید به پای که من یافتم زو چنین چار چیز بروبر فزونی نجوییم نیز دو صد بارکش خواسته بر نهاد صد افسر ز گوهر بران سر نهاد به کوه اندر آگند چیزی که بود ز دینار وز گوهر نابسود چو در کوه شد گنجها ناپدید کسی چهرهٔ آگننده ندید همه گنج با آنک کردش نهان ندیدند زان پس کس اندر جهان ز گنج نهان کرده بر کوهسار بیاورد با خویشتن یادگار ز میلاد چون باد لشکر براند به قنوج شد گنجش آنجا بماند چو آورد لشکر به نزدیک فور یکی نامه فرمود پر جنگ و شور ز شاهنشه اسکندر فیلقوس فروزندهٔ آتش و نعم و بوس سوی فور هندی سپهدار هند بلند اختر و لشکر آرای سند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 590 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).