شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 595 از 993

متن اصلی

جهانگیر با لشکری راه جوی ز جده سوی مصر بنهاد روی ملک بود قیطون به مصر اندرون سپاهش ز راه گمانی فزون چو بشنید کامد ز راه حرم جهانگیر پیروز با باد و دم پذیره شدش با فراوان سپاه ابا بدره و برده و تاج و گاه سکندر به دیدار او گشت شاد همان گفت بدخواه او گشت باد به مصر اندرون بود یک سال شاه بدان تا برآسود شاه و سپاه زنی بود در اندلس شهریار خردمند و با لشکری بی شمار جهانجوی بخشنده قیدافه بود ز روی بهی یافته کام و سود ز لشکر سواری مصور بجست که مانند صورت نگارد درست بدو گفت سوی سکندر خرام وزین مرز و از ما مبر هیچ نام به ژرفی نگه کن چنان چون که هست به کردار تا چون برآیدت دست ز رنگ و ز چهر و ز بالای اوی یکی صورت آر از سر پای اوی نگارنده بشنید و زو بر نشست به فرمان مهتر میان را ببست به مصر آمد از اندلس چون نوند بر قیصر اسکندر ارجمند چه برگاه دیدش چه بر پشت زین بیاورد قرطاس و دیبای چین نگار سکندر چنان هم که بود نگارید و ز جای برگشت زود چو قیدافه چهر سکندر بدید غمی گشت و بنهفت و دم در کشید سکندر ز قیطون بپرسید و گفت که قیدافه را بر زمین کیست جفت بدو گفت قیطون که ای شهریار چنو نیست اندر جهان کامگار شمار سپاهش نداند کسی مگر باز جوید ز دفتر بسی ز گنج و بزرگی و شایستگی ز آهستگی هم ز بایستگی به رای و به گفتار نیکی گمان نبینی به مانند او در جهان یکی شارستان کرده دارد ز سنگ که نبساید آن هم ز چنگ پلنگ زمین چار فرسنگ بالای اوی برین هم نشانست پهنای اوی گر از گنج پرسی خود اندازه نیست سخنهای او در جهان تازه نیست سکندر چو بشنید از یادگیر بفرمود تا پیش او شد دبیر نوشتند پس نامه ای بر حریر ز شیراوژن اسکندر شهرگیر به نزدیک قیدافهٔ هوشمند شده نام او در بزرگی بلند نخست آفرین خداوند مهر فروزندهٔ ماه و گردان سپهر خداوند بخشنده داد و راست فزونی کسی را دهد کش سزاست به تندی نجستیم رزم ترا گراینده گشتیم بزم ترا چو این نامه آرند نزدیک تو درخشان شود رای تاریک تو فرستی به فرمان ما باژ و ساو بدانی که با ما ترا نیست تاو خردمندی و پیش بینی کنی توانایی و پاک دینی کنی وگر هیچ تاب اندر آری به کار نبینی جز از گردش روزگار چو اندازه گیری ز دارا و فور خود آموزگارت نباید ز دور چو از باد عنوان او گشت خشک نهادند مهری بروبر ز مشک بیامد هیون تگاور به راه به فرمان آن نامبردار شاه چو قیدافه آن نامهٔ او بخواند ز گفتار او در شگفتی بماند به پاسخ نخست آفرین گسترید بدان دادگر کو زمین گسترید ترا کرد پیروز بر فور هند به دارا و بر نامداران سند مرا با چو ایشان برابر نهی به سر بر ز پیروزه افسر نهی مرا زان فزونست فر و مهی همان لشکر و گنج شاهنشهی که من قیصران را به فرمان شوم بترسم ز تهدید و پیچان شوم هزاران هزارم فزون لشکرست که بر هر سری شهریاری سرست وگر خوانم از هر سوی زیردست نماند برین بوم جای نشست یکی گنج در پیش هر مهتری چو آید ازین مرز با لشکری تو چندین چه رانی زبان بر گزاف ز دارا شدستی خداوند لاف بران نامه بر مهر زرین نهاد هیونی برافگند بر سان باد چو اسکندر آن نامهٔ او بخواند بزد نای رویین و لشکر براند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 595 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).