شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 598 از 993

متن اصلی

برآشفت قیدافه چون این شنید بجز خامشی چارهٔ آن ندید بدو گفت کاکنون ره خانه گیر بیاسای با مردم دلپذیر چو فردا بیایی تو پاسخ دهم به بر گشتنت رای فرخ نهم سکندر بیامد سوی خان خویش همه شب همی ساخت درمان خویش چو بر زد سر از کوه روشن چراغ چو دیبا فروزنده شد دشت و راغ سکندر بیامد بران بارگاه دو لب پر ز خنده دل از غم تباه فرستاده را دید سالار بار بپرسید و بردش بر شهریار همه کاخ او پر ز بیگانه بود نشستن بلورین یکی خانه بود عقیق و زبرجد بروبر نگار میان اندرون گوهر شاهوار زمینش همه صندل و چوب عود ز جزع و ز پیروزه او را عمود سکندر فروماند زان جایگاه ازان فر و اورنگ و آن دستگاه همی گفت کاینت سرای نشست نبیند چنین جای یزدان پرست خرامان بیامد به نزدیک شاه نهادند زرین یکی زیرگاه بدو گفت قیدافه ای بیطقون چرا خیره ماندی به جزع اندرون همانا که چونین نباشد به روم که آسیمه گشتی بدین مایه بوم سکندر بدو گفت کای شهریار تو این خانه را خوارمایه مدار ز ایوان شاهان سرش برترست که ایوان تو معدن گوهرست بخندید قیدافه از کار اوی دلش گشت خرم به بازار اوی ازان پس بدر کرد کسهای خویش فرستاده را تنگ بنشاند پیش بدو گفت کای زادهٔ فیلقوس همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس سکندر ز گفتار او گشت زرد روان پر ز درد و رخان لاژورد بدو گفت کای مهتر پرخرد چنین گفتن از تو نه اندر خورد منم بیطقون کدخدای جهان چنین تخمهٔ فیلقوسم مخوان سپاسم ز یزدان پروردگار که با من نبد مهتری نامدار که بردی به شاه جهان آگهی تنم را ز جان زود کردی تهی بدو گفت قیدافه کز داوری لبت را بپرداز کاسکندری اگر چهرهٔ خویش بینی به چشم ز چاره بیاسای و منمای خشم بیاورد و بنهاد پیشش حریر نوشته برو صورت دلپذیر که گر هیچ جنبش بدی در نگار نبودی جز اسکندر شهریار سکندر چو دید آن بخایید لب برو تیره شد روز چون تیره شب چنین گفت بی خنجری در نهان مبادا که باشد کس اندر جهان بدو گفت قیدافه گر خنجرت حمایل بدی پیش من بر برت نه نیروت بودی نه شمشیر تیز نه جای نبرد و نه راه گریز سکندر بدو گفت هر کز مهان به مردی بود خواستار جهان نباید که پیچد ز راه گزند که بد دل به گیتی نگردد بلند اگر با منستی سلیحم کنون همه خانه گشتی چو دریای خون ترا کشتمی گر جگرگاه خویش بدریدمی پیش بدخواه خویش بخندید قیدافه از کار اوی ازان مردی و تند گفتار اوی بدو گفت کای خسرو شیرفش به مردی مگردان سر خویش کش نه از فر تو کشته شد فور هند نه دارای داراب و گردان سند که برگشت روز بزرگان دهر ز اختر ترا بیشتر بود بهر به مردی تو گستاخ گشتی چنین که مهتر شدی بر زمان و زمین همه نیکویها ز یزدان شناس و زو دار تا زنده باشی سپاس تو گویی به دانش که گیتی مراست نبینم همی گفت و گوی تو راست کجا آورد دانش تو بها چو آیی چنین در دم اژدها بدوزی به روز جوانی کفن فرستاده ای سازی از خویشتن مرا نیست آیین خون ریختن نه بر خیره با مهتر آویختن چو شاهی به کاری توانا بود ببخشاید از داد و دانا بود چنان دان که ریزندهٔ خون شاه جز آتش نبیند به فرجام گاه تو ایمن بباش و به شادی برو چو رفتی یکی کار برساز نو

شرح و بازنویسی ساده

بخش 598 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).