شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 602 از 993

متن اصلی

به قیدافه گفتند پدرود باش به جان تازهٔ چرخ را پود باش برین گونه منزل به منزل سپاه همی راند تا پیش آن رزمگاه که لشکرگه نامور شاه بود سکندر که با بخت همراه بود سکندر بران بیشه بنهاد رخت که آب روان بود و جای درخت به طینوش گفت ایدر آرام گیر چو آسوده گردی می و جام گیر شوم هرچ گفتم به جای آورم ز هر گونه پاکیزه رای آورم سکندر بیامد به پرده سرای سپاهش برفتند یک سر ز جای ز شادی خروشیدن آراستند کلاه کیانی بپیراستند که نومید بد لشکر نامجوی که دانست کش باز بینند روی سپه با زبانها پر از آفرین یکایک نهادند سر بر زمین ز لشکر گزین کرد پس شهریار ازان نامداران رومی هزار زره دار با گرزهٔ گاوروی برفتند گردان پرخاشجوی همه گرد بر گرد آن بیشه مرد کشیدند صف با سلیح نبرد سکندر خروشید کای مرد تیز همی جنگ رای آیدت گر گریز بلرزید طینوش بر جای خویش پشیمان شد از دانش و رای خویش بدو گفت کای شاه برترمنش ستایش گزینی به از سرزنش چنان هم که با خویش من قیدروش بزرگی کن و راستی را بکوش نه این بود پیمانت با مادرم نگفتی که از راستی نگذرم؟ سکندر بدو گفت کای شهریار چرا سست گشتی بدین مایه کار ز من ایمنی بیم در دل مدار نیازارد از من کسی زان تبار نگردم ز پیمان قیدافه من نه نیکو بود شاه پیمان شکن پیاده شد از باره طینوش زود زمین را ببوسید و زرای نمود جهاندار بگرفت دستش به دست بدان گونه کو گفت پیمان ببست بدو گفت مندیش و رامش گزین من از تو ندارم به دل هیچ کین چو مادرت بر تخت زرین نشست من اندر نهادم به دست تو دست بگفتم که من دست شاه زمین به دست تو اندر نهم هم چنین همان روز پیمان من شد تمام نه خوب آید از شاه گفتار خام سکندر منم وان زمان من بدم به خوبی بسی داستانها زدم همان روز قیدافه آگاه بود که اندر کفت پنجهٔ شاه بود پرستنده را گفت قیصر که تخت بیارای زیر گلفشان درخت بفرمود تا خوان بیاراستند نوازندهٔ رود و می خواستند بفرمود تا خلعت خسروی ز رومی و چینی و از پهلوی ببخشید یارانش را سیم و زر کرا در خور آمد کلاه و کمر به طیوش فرمود کایدر مه ایست که این بیشه دورست راه تو نیست به قیدافه گوی ای هشیوار زن جهاندار و بینادل و رای زن بدارم وفای تو تا زنده ام روان را به مهر تو آگنده ام وزان جایگه لشکر اندر کشید دمان تا به شهر برهمن رسید بدان تا ز کردارهای کهن بپرسد ز پرهیزگاران سخن برهمن چو آگه شد از کار شاه که آورد زان روی لشگر به راه پرستنده مرد اندر آمد ز کوه شدند اندران آگهی همگروه نوشتند پس نامه ای بخردان به نزد سکندر سر موبدان سر نامه بود آفرین نهان ز داننده بر شهریار جهان که پیروزگر باد همواره شاه به افزایش و دانش و دستگاه دگر گفت کای شهریار سترگ ترا داد یزدان جهان بزرگ چه داری بدین مرز بی ارز رای نشست پرستندگان خدای گرین آمدنت از پی خواسته ست خرد بی گمان نزد تو کاسته ست بر ما شکیبایی و دانش است ز دانش روانها پر از رامش است شکیبایی از ما نشاید ستد نه کس را ز دانش رسد نیز بد نبینی جز از برهنه یک رمه پراگنده از روزگار دمه اگر بودن ایدر دراز آیدت به تخم گیاها نیاز آیدت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 602 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).