شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 605 از 993

متن اصلی

به جای سنان استخوان داشتند همی بر تن مرد بگذاشتند به لشکر بفرمود پس شهریار که برداشتند آلت کارزار برهنه به جنگ اندر آمد حبش غمی گشت زان لشکر شیرفش بکشتند زیشان فزون از شمار بپیچید دیگر سر از کارزار ز خون ریختن گشت روی زمین سراسر به کردار دریای چین چو از خون در و دشت آلوده شد ز کشته به هر جای بر توده شد چو بر توده خاشاکها برزدند بفرمود تا آتش اندر زدند چو شب گشت بشنید آواز گرگ سکندر بپوشید خفتان و ترگ یکی پیش رو بود مهتر ز پیل به سر بر سرو داشت همرنگ نیل ازین نامداران فراوان بکشت بسی حمله بردند و ننمود پشت بکشتند فرجام کارش به تیر یکی آهنین کوه بد پیل گیر وزان جایگه تیز لشکر براند بسی نام دادار گیهان بخواند چو نزدیکی نرم پایان رسید نگه کرد و مردم بی اندازه دید نه اسپ و نه جوشن نه تیغ و نه گرز ازان هر یکی چون یکی سرو برز چو رعد خروشان برآمد غریو برهنه سپاهی به کردار دیو یکی سنگ باران بکردند سخت چو باد خزان برزند بر درخت به تیر و به تیغ اندر آمد سپاه تو گفتی که شد روز روشن سیاه چو از نرم پایان فراوان بماند سکندر برآسود و لشکر براند بشد تازیان تا به شهری رسید که آن را کران و میانه ندید به آیین همه پیش باز آمدند گشاده دل و بی نیاز آمدند ببردند هرگونه گستردنی ز پوشیدنیها و از خوردنی سکندر بپرسید و بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان کشیدند بر دشت پرده سرای سپاهش نجست اندر آن شهر جای سر اندر ستاره یکی کوه دید تو گفتی که گردون بخواهد کشید بران کوه مردم بدی اندکی شب تیره زیشان نماندی یکی بپرسید ازیشان سکندر که راه کدامست و چون راند باید سپاه همه یکسره خواندند آفرین که ای نامور شهریار زمین به رفتن برین کوه بودی گذر اگر برگذشتی برو راه بر یکی اژدهایست زان روی کوه که مرغ آید از رنج زهرش ستوه نیارد گذشتن بروبر سپاه همی دود زهرش برآید به ماه همی آتش افروزد از کام اوی دو گیسو بود پیل را دام اوی همه شهر با او نداریم تاو خورش بایدش هر شبی پنج گاو بجوییم و بر کوه خارا بریم پر اندیشه و پر مدارا بریم بدان تا نیاید بدین روی کوه نینجامید از ما گروها گروه بفرمود سالار دیهیم جوی که آن روز ندهند چیز بدوی چو گاه خورش درگذشت اژدها بیامد چو آتش بران تند جا سکندر بفرمود تا لشکرش یکی تیرباران کنند ازبرش بزد یک دم آن اژدهای پلید تنی چند ازیشان به دم درکشید بفرمود اسکندر فیلقوس تبیره به زخم آوریدند و کوس همان بی کران آتش افروختند به هرجای مشعل همی سوختند چو کوه از تبیره پرآواز گشت بترسید ازان اژدها بازگشت چو خورشید برزد سر از برج گاو ز گلزاربرخاست بانگ چکاو چو آن اژدها را خورش بود گاه ز مردان لشکر گزین کرد شاه درم داد سالار چندی ز گنج بیاورد با خویشتن گاو پنج بکشت و ز سرشان برآهخت پوست بدان جادوی داده دل مرد دوست بیاگند چرمش به زهر و به نفت سوی اژدها روی بنهاد تفت مران چرمها را پر از باد کرد ز دادار نیکی دهش یاد کرد بفرمود تا پوست برداشتند همی دست بر دست بگذاشتند چو نزدیکی اژدها رفت شاه بسان یکی ابر دیدش سپاه زبانش کبود و دو چشمش چو خون همی آتش آمد ز کامش برون

شرح و بازنویسی ساده

بخش 605 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).