شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 606 از 993

متن اصلی

چو گاو از سر کوه بنداختند بران اژدها دل بپرداختند فرو برد چون باد گاو اژدها چو آمد ز چنگ دلیران رها چو از گاو پیوندش آگنده شد بر اندام زهرش پراگنده شد همه رودگانیش سوراخ کرد به مغز و به پی راه گستاخ کرد همی زد سرش را بران کوه سنگ چنین تا برآمد زمانی درنگ سپاهی بروبر ببارید تیر به پای آمد آن کوه نخچیرگیر وزان جایگه تیز لشکر براند تن اژدها را هم انجا بماند بیاورد لشکر به کوهی دگر کزان خیره شد مرد پرخاشخر بلندیش بینا همی دیر دید سر کوه چون تیغ و شمشیر دید یکی تخت زرین بران تیغ کوه ز انبوه یکسو و دور از گروه یکی مرده مرد اندران تخت بر همانا که بودش پس از مرگ فر ز دیبا کشیده برو چادری ز هر گوهری بر سرش افسری همه گرد بر گرد او سیم و زر کسی را نبودی بروبر گذر هرآنکس که رفتی بران کوهسار که از مرده چیزی کند خواستار بران کوه از بیم لرزان شدی به مردی و بر جای ریزان شدی سکندر برآمد بران کوه سر نظاره بران مرد با سیم و زر یکی بانگ بشنید کای شهریار بسی بردی اندر جهان روزگار بسی تخت شاهان بپرداختی سرت را به گردون برافراختی بسی دشمن و دوست کردی تباه ز گیتی کنون بازگشتست گاه رخ شاه ز آواز شد چون چراغ ازان کوه برگشت دل پر ز داغ همی رفت با نامداران روم بدان شارستان شد که خوانی هروم که آن شهر یکسر زنان داشتند کسی را دران شهر نگذاشتند سوی راست پستان چو آن زنان بسان یکی نار بر پرنیان سوی چپ به کردار جوینده مرد که جوشن بپوشد به روز نبرد چو آمد به نزدیک شهر هروم سرافراز با نامداران روم یکی نامه بنوشت با رسم و داد چنانچون بود مرد فرخ نژاد به عنوان بر از شاه ایران و روم سوی آنک دارند مرز هروم سر نامه از کردگار سپهر کزویست بخشایش و داد و مهر هرانکس که دارد روانش خرد جهان را به عمری همی بسپرد شنید آنک ما در جهان کرده ایم سر مهتری بر کجا برده ایم کسی کو ز فرمان ما سر بتافت نهالی به جز خاک تیره نیافت نخواهم که جایی بود در جهان که دیدار آن باشد از من نهان گر آیم مرا با شما نیست رزم به دل آشتی دارم و رای بزم اگر هیچ دارید داننده ای خردمند و بیدار خواننده ای چو برخواند این نامهٔ پندمند برآنکس که هست از شما ارجمند ببندید پیش آمدن را میان کزین آمدن کس ندارد زیان بفرمود تا فیلسوفی ز روم برد نامه نزدیک شهر هروم بسی نیز شیرین سخنها بگفت فرستاده خود با خرد بود جفت چو دانا به نزدیک ایشان رسید همه شهر زن دید و مردی ندید همه لشکر از شهر بیرون شدند به دیدار رومی به هامون شدند بران نامه بر شد جهان انجمن ازیشان هرانکس که بد رای زن چو این نامه برخواند دانای شهر ز رای دل شاه برداشت بهر نشستند و پاسخ نوشتند باز که دایم بزی شاه گردن فراز فرستاده را پیش بنشاندیم یکایک همه نامه برخواندیم نخستین که گفتی ز شاهان سخن ز پیروزی و رزمهای کهن اگر لشکر آری به شهر هروم نبینی ز نعل و پی اسپ بوم بی اندازه در شهر ما برزنست بهر برزنی بر هزاران زنست همه شب به خفتان جنگ اندریم ز بهر فزونی به تنگ اندریم ز چندین یکی را نبودست شوی که دوشیزگانیم و پوشیده روی ز هر سو که آیی برین بوم و بر بجز ژرف دریا نبینی گذر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 606 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).