شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 608 از 993

متن اصلی

بگفتند کین برف و باد دمان ز ما بود کامد شما را زیان که هرگز بدین شهر نگذشت کس ترا و سپاه تو دیدیم و بس ببود اندر آن شهر یک ماه شاه چو آسوده گشتند شاه و سپاه ازنجا بیامد دمان و دنان دل آراسته سوی شهر زنان ز دریا گذر کرد زن دو هزار همه پاک با افسر و گوشوار یکی بیشه بد پر ز آب و درخت همه جای روشن دل و نیکبخت خورش گرد کردند بر مرغزار ز گستردنیها به رنگ و نگار چو آمد سکندر به شهر هروم زنان پیش رفتند ز آباد بوم ببردند پس تاجها پیش اوی همان جامه و گوهر و رنگ و بوی سکندر بپذرفت و بنواختشان بران خرمی جایگه ساختشان چو شب روز شد اندرآمد به شهر به دیدار برداشت زان شهر بهر کم و بیش ایشان همی بازجست همی بود تا رازها شد درست بپرسید هرچیز و دریا بدید وزان روی لشکر به مغرب کشید یکی شارستان پیشش آمد بزرگ بدو اندرون مردمانی سترگ همه روی سرخ و همه موی زرد همه در خور جنگ روز نبرد به فرمان به پیش سکندر شدند دو تا گشته و دست بر سر شدند سکندر بپرسید از سرکشان که ایدر چه دارد شگفتی نشان چنین گفت با او یکی مرد پیر که ای شاه نیک اختر و شهرگیر یکی آبگیرست زان روی شهر کزان آب کس را ندیدیم بهر چو خورشید تابان بدانجا رسید بران ژرف دریا شود ناپدید پس چشمه در تیره گردد جهان شود آشکارای گیتی نهان وزان جای تاریک چندان سخن شنیدم که هرگز نیاید به بن خرد یافته مرد یزدان پرست بدو در یکی چشمه گوید که هست گشاده سخن مرد با رای و کام همی آب حیوانش خواند به نام چنین گفت روشن دل پر خرد که هرک آب حیوان خورد کی مرد ز فردوس دارد بران چشمه راه بشوید برآن تن بریزد گناه بپرسید پس شه که تاریک جای بدو اندرون چون رود چارپای چنین پاسخ آورد یزدان پرست کزان راه بر کره باید نشست به چوپان بفرمود کاسپ یله سراسر به لشکرگه آرد گله گزین کرد زو بارگی ده هزار همه چار سال از در کارزار وزان جایگه شاد لشگر براند بزرگان بیدار دل را بخواند همی رفت تا سوی شهری رسید که آن را میان و کرانه ندید همه هرچ باید بدو در فراخ پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ فرود آمد و بامداد پگاه به نزدیک آن چشمه شد بی سپاه که دهقان ورا نام حیوان نهاد چو از بخشش پهلوان کرد یاد همی بود تا گشت خورشید زرد فرو شد بران چشمهٔ لاژورد ز یزدان پاک آن شگفتی بدید که خورشید گشت از جهان ناپدید بیامد به لشکرگه خویش باز دلی پر ز اندیشه های دراز شب تیره کرد از جهاندار یاد پس اندیشه بر آب حیوان نهاد شکیبا ز لشگر هرانکس که دید نخست از میان سپه برگزید چهل روزه افزون خورش برگرفت بیامد دمان تا چه بیند شگفت سپه را بران شارستان جای کرد یکی پیش رو چست بر پای کرد ورا اندر آن خضر بد رای زن سر نامداران آن انجمن سکندر بیامد به فرمان اوی دل و جان سپرده به پیمان اوی بدو گفت کای مرد بیداردل یکی تیز گردان بدین کار دل اگر آب حیوان به چنگ آوریم بسی بر پرستش درنگ آوریم نمیرد کسی کو روان پرورد به یزدان پناهد ز راه خرد دو مهرست با من که چون آفتاب بتابد شب تیره چون بیند آب یکی زان تو برگیر و در پیش باش نگهبان جان و تن خویش باش دگر مهره باشد مرا شمع راه به تاریک اندر شوم با سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 608 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).