شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 609 از 993

متن اصلی

ببینیم تا کردگار جهان بدین آشکارا چه دارد نهان توی پیش رو گر پناه من اوست نمایندهٔ رای و راه من اوست چو لشگر سوی آب حیوان گذشت خروش آمد الله اکبر ز دشت چو از منزلی خضر برداشتی خورشها ز هرگونه بگذاشتی همی رفت ازین سان دو روز و دو شب کسی را به خوردن نجنبید لب سه دیگر به تاریکی اندر دو راه پدید آمد و گم شد از خضر شاه پیمبر سوی آب حیوان کشید سر زندگانی به کیوان کشید بران آب روشن سر و تن بشست نگهدار جز پاک یزدان نجست بخورد و برآسود و برگشت زود ستایش همی بافرین بر فزود سکندر سوی روشنایی رسید یکی بر شد کوه رخشنده دید زده بر سر کوه خارا عمود سرش تا به ابر اندر از چوب عود بر هر عمودی کنامی بزرگ نشسته برو سبز مرغی سترگ به آواز رومی سخن راندند جهاندار پیروز را خواندند چو آواز بشنید قیصر برفت به نزدیک مرغان خرامید تفت بدو مرغ گفت ای دلارای رنج چه جویی همی زین سرای سپنج اگر سر برآری به چرخ بلند همان بازگردی ازو مستمند کنون کامدی هیچ دیدی زنا وگر کرده از خشت پخته بنا چنین داد پاسخ کزین هر دو هست زنا و برین گونه جای نشست چو بشنید پاسخ فروتر نشست درو خیره شد مرد یزدان پرست بپرسید کاندر جهان بانگ رود شنیدی و آوای مست و سرود چنین داد پاسخ که هر کو ز دهر ز شادی همی برنگیرند بهر ورا شاد مردم نخواند همی وگر جان و دل برفشاند همی به خاک آمد از بر شده چوب عمود تهی ماند زان مرغ رنگین عمود بپرسید دانایی و راستی فزونست اگر کمی و کاستی چنین داد پاسخ که دانش پژوه همی سرفرازد ز هر دو گروه به سوی عمود آمد از تیره خاک به منقار چنگالها کرد پاک ز قیصر بپرسید یزدان پرست به شهر تو بر کوه دارد نشست بدو گفت چون مرد شد پاک رای بیابد پرستنده بر کوه جای ازان چوب جوینده شد بر کنام جهانجوی روشن دل و شادکام به چنگال می کرد منقار تیز چو ایمن شد از گردش رستخیز به قیصر بفرمود تا بی گروه پیاده شود بر سر تیغ کوه ببیند که تا بر سر کوه چیست کزو شادمان را بباید گریست سکندر چو بشنید شد سوی کوه به دیدار بر تیغ شد بی گروه سرافیل را دید صوری به دست برافراخته سر ز جای نشست پر از باد لب دیدگان پرزنم که فرمان یزدان کی آید که دم چو بر کوه روی سکندر بدید چو رعد خروشان فغان برکشید که ای بندهٔ آز چندین مکوش که روزی به گوش آیدت یک خروش که چندین مرنج از پی تاج و تخت به رفتن بیارای و بربند رخت چنین داد پاسخ بدو شهریار که بهر من این آمد از روزگار که جز جنبش و گردش اندر جهان نبینم همی آشکار و نهان ازان کوه با ناله آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود بران راه تاریک بنهاد روی به پیش اندرون مردم راه جوی چو آمد به تاریکی اندر سپاه خروشی برآمد ز کوه سیاه که هرکس که بردارد از کوه سنگ پشیمان شود ز آنک دارد به چنگ وگر برندارد پشیمان شود به هر درد دل سوی درمان شود سپه سوی آواز بنهاد گوش پراندیشه شد هرکسی زان خروش که بردارد آن سنگ اگر بگذرد پی رنج ناآمده نشمرد یکی گفت کین رنج هست از گناه پشیمانی و سنگ بردن به راه دگر گفت لختی بباید کشید مگر درد و رنجش نباید چشید یکی برد زان سنگ و دیگر نبرد یکی دیگر از کاهلی داشت خرد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 609 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).