شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 614 از 993

متن اصلی

من از تو نترسم نه جنگ آورم نه بر سان تو باد گیرد سرم که خون ریختن نیست آیین ما نه بد کردن اندرخور دین ما بخوانی مرا بر تو باشد شکست که یزدان پرستم نه خسروپرست فزون زان فرستم که دارای منش ز بخشش نباشد مرا سرزنش سکندر به رخ رنگ تشویر خورد ز گفتار او بر جگر تیر خورد به دل گفت ازین پس کس اندر جهان نبیند مرا رفته جایی نهان ز ایوان بیامد به جای نشست میان از پی بازگشتن ببست سرافراز فغفور بگشاد گنج ز بخشش نیامد به دلش ایچ رنج نخستین بفرمود پنجاه تاج به گوهر بیاگنده ده تخت عاج ز سیمین و زرینه اشتر هزار بفرمود تا برنهادند بار ز دیبای چینی و خز و حریر ز کافور وز مشک و بوی و عبیر هزار اشتر بارکش بار کرد تن آسان شد آنکو درم خوار کرد ز سنجاب و قاقم ز موی سمور ز گستردنیها و جام بلور بیاورد زین هر یکی ده هزار خردمند گنجور بربست بار گرانمایه صد زین به سیمین ستام ز زرینه پنجاه بردند نام ببردند سیصد شتر سرخ موی طرایف بدو دار چینی بدوی یکی مرد با سنگ و شیرین سخن گزین کرد زان چینیان کهن بفرمود تا با درود و خرام بیاید بر شاه و آرد پیام که یک چند باشد به نزدیک چین برو نامداران کنند آفرین فرستاده شد با سکندر به راه گمانی که بردی که اویست شاه چو ملاح روی سکندر بدید سبک زورقی بادبان برکشید چو دستور با لشکر آمدش پیش بگفت آنچ آمد ز بازار خویش سپاهش برو خواندند آفرین همه برنهادند سر بر زمین بدانست چینی که او هست شاه پیاده بیامد غریوان به راه سکندر بدو گفت پوزش مکن مران پیش فغفور زین در سخن ببود آن شب و بامداد پگاه به آرام بنشست بر تخت شاه فرستاده را چیز بخشید و گفت که با تو روان مسیحست جفت برو پیش فغفور چینی بگوی که نزدیک ما یافتی آب روی گر ایدر بباشی همی چین تراست وگر جای دیگر خرامی رواست بیاسایم ایدر که چندین سپاه به تندی نشاید کشیدن به راه فرستاده برگشت و آمد چو باد به فغفور پیغام قیصر بداد بدان جایگه شاه ماهی بماند پس انگه بجنبید و لشکر براند ازان سبز دریا چو گشتند باز بیابان گرفتند و راه دراز چو منزل به منزل به حلوان رسید یکی مایه ور باره و شهر دید به پیش آمدندش بزرگان شهر کسی کش ز نام و خرد بود بهر برفتند با هدیه و با نثار ز حلوان سران تا در شهریار سکندر سبک پرسش اندر گرفت که ایدر چه بینید چیزی شگفت بدو گفت گوینده کای شهریار ندانیم چیزی که آید به کار برین مرز درویشی و رنج هست کزین بگذری باد ماند به دست چو گفتار گوینده بشنید شاه ز حلوان سوی سند شد با سپاه پذیره شدندش سواران سند همان جنگ را یاور آمد ز هند هرانکس که از فور دل خسته بود به خون ریختن دستها شسته بود بردند پیلان و هندی درای خروش آمد و نالهٔ کرنای سر سندیان بود بنداه نام سواری سرافراز با رای و کام یکی رزمشان کرده شد همگروه زمین شد ز افگنده بر سان کوه شب آمد بران دشت سندی نماند سکندر سپاه از پس اندر براند به دست آمدش پیل هشتاد و پنج همان تاج زرین و شمشیر و گنج زن و کودک و پیر مردان به راه برفتند گریان به نزدیک شاه که ای شاه بیدار با رای و هوش مشور این بر و بوم و بر بد مکوش که فرجام هم روز تو بگذرد خنک آنک گیتی به بد نسپرد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 614 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).