شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 615 از 993

متن اصلی

سکندر بریشان نیاورد مهر بران خستگان هیچ ننمود چهر گرفتند زیشان فراوان اسیر زن و کودک خرد و برنا و پیر سوی نیمروز آمد از راه بست همه روی گیتی ز دشمن بشست وزان جایگه شد به سوی یمن جهاندار و با نامدار انجمن چو بشنید شاه یمن با مهان بیامد بر شهریار جهان بسی هدیه ها کز یمن برگزید بهاگیر و زیبا چنانچون سزید ده اشتر ز برد یمن بار کرد دگر پنج را بار دینار کرد دگر ده شتر بار کرد از درم چو باشد درم دل نباشد به غم دگر سلهٔ زعفران بد هزار ز دیبا و هرجامهٔ بی شمار زبرجد یکی جام بودش به گنج همان در ناسفته هفتاد و پنج یکی جام دیگر بدش لاژورد نهاد اندرو شست یاقوت زرد ز یاقوت سرخ از برش ده نگین به فرمانبران داد و کرد آفرین به پیش سراپردهٔ شهریار رسیدند با هدیه و با نثار سکندر بپرسید و بنواختشان بر تخت نزدیک بنشاختشان برو آفرین کرد شاه یمن که پیروزگر باش بر انجمن به تو شادم ار باشی ایدر دو ماه برآساید از راه شاه و سپاه سکندر برو آفرین کرد و گفت که با تو همیشه خرد باد جفت به شبگیر شاه یمن بازگشت ز لشکر جهانی پر آواز گشت سکندر سپه را به بابل کشید ز گرد سپه شد هوا ناپدید همی راند یک ماه خود با سپاه ندیدند زیشان کس آرامگاه بدین گونه تا سوی کوهی رسید ز دیدار دیده سرش ناپدید به سر بر یکی ابر تاریک بود به کیوان تو گفتی که نزدیک بود به جایی بروبر ندیدند راه فروماند از راه شاه و سپاه گذشتند بر کوه خارا به رنج وزو خیره شد مرد باریک سنج ز رفتن چو گشتند یکسر ستوه یکی ژرف دریا بد آن روی کوه پدید آمد و شاد شد زان سپاه که دریا و هامون بدیدند راه سوی ژرف دریا همی راندند جهان آفرین را همی خواندند دد و دام بد هر سوی بی شمار سپه را نبد خوردنی جز شکار پدید آمد از دور مردی سترگ پر از موی با گوشهای بزرگ تنش زیر موی اندرون همچو نیل دو گوشش به کردار دو گوش پیل چو دیدند گردنکشان زان نشان ببردند پیش سکندر کشان سکندر نگه کرد زو خیره ماند بروبر همی نام یزدان بخواند چه مردی بدو گفت نام تو چیست ز دریا چه یابی و کام تو چیست بدو گفت شاها مرا باب و مام همان گوش بستر نهادند نام بپرسید کان چیست به میان آب کزان سوی می برزند آفتاب ازان پس چنین گفت کای شهریار همیشه بدی در جهان نامدار یکی شارستانست این چون بهشت که گویی نه از خاک دارد سرشت نبینی بدواندر ایوان و خان مگر پوشش از ماهی و استخوان بر ایوانها چهر افراسیاب نگاریده روشن تر از آفتاب همان چهر کیخسرو جنگ جوی بزرگی و مردی و فرهنگ اوی بران استخوان بر نگاریده پاک نبینی به شهر اندرون گرد و خاک ز ماهی بود مردمان را خورش ندارند چیزی جزین پرورش چو فرمان دهد نامبردار شاه روم من بران شارستان بی سپاه سکندر بدان گوش ور گفت رو بیاور کسی تا چه بینیم نو بشد گوش بستر هم اندر زمان ازان شارستان برد مردم دمان گذشتند بر آب هفتاد مرد خرد یافته مردم سالخورد همه جامه هاشان ز خز و حریر ازو چند برنا بد و چند پیر ازو هرک پیری بد و نام داشت پر از در زرین یکی جام داشت کسی کو جوان بود تاجی به دست بر قیصر آمد سرافگنده پست برفتند و بردند پیشش نماز بگفتند با او زمانی دراز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 615 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).