شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 619 از 993

متن اصلی

دگر گفت کز ماه رخ بندگان ز چینی و رومی پرستندگان بریدی و زر داری اندر کنار به رسم کیان زر و دیبا مدار دگر گفت پرسنده پرسد کنون چه یاد آیدت پاسخ رهنمون که خون بزرگان چرا ریختی به سختی به گنج اندر آویختی خنک آنکسی کز بزرگان بمرد ز گیتی جز از نیک نامی نبرد دگر گفت روز تو اندرگذشت زبانت ز گفتار بیکار گشت هرانکس که او تاج و تخت تو دید عنان از بزرگی بباید کشید که بر کس نماند چو بر تو نماند درخت بزرگی چه باید نشاید دگر گفت کردار تو بادگشت سر سرکشان از تو آزاد گشت ببینی کنون بارگاه بزرگ جهانی جدا کرده از میش گرگ دگر گفت کاندر سرای سپنج چرا داشتی خویشتن را به رنج که بهر تو این آمد از رنج تو یکی تنگ تابوت شد گنج تو نجویی همی نالهٔ بوق را به سند آمدت بند صندوق را دگر گفت چون لشکرت بازگشت تو تنها نمانی برین پهن دشت همانا پس هرکسی بنگری فراوان غم زندگانی خوری ازان پس بیامد دوان مادرش فراوان بمالید رخ بر برش همی گفت کای نامور پادشا جهاندار و نیک اختر و پارسا به نزدیکی اندر تو دوری ز من هم از دوده و لشکر و انجمن روانم روان ترا بنده باد دل هرک زین شاد شد کنده باد ازان پس بشد روشنک پر ز درد چنین گفت کای شاه آزادمرد جهاندار دارای دارا کجاست کزو داشت گیتی همی پشت راست همان خسرو و اشک و فریان و فور همان نامور خسرو شهرزور دگر شهریاران که روز نبرد سرانشان ز باد اندر آمد به گرد چو ابری بدی تند و بارش تگرگ ترا گفتم ایمن شدستی ز مرگ ز بس رزم و پیکار و خون ریختن چه تنها چه با لشکر آویختن زمانه ترا داد گفتم جواز همی داری از مردم خویش راز چو کردی جهان از بزرگان تهی بینداختی تاج شاهنشهی درختی که کشتی چو آمد به بار دل خاک بینم ترا غمگسار چو تاج سپهر اندر آمد به زیر بزرگان ز گفتار گشتند سیر نهفتند صندوق او را به خاک ندارد جهان از چنین ترس و باک ز باد اندر آرد برد سوی دم نه دادست پیدا نه پیدا ستم نیابی به چون و چرا نیز راه نه کهتر برین دست یابد نه شاه همه نیکوی باید و مردمی جوانمردی و خوردن و خرمی جز اینت نبینم همی بهره ای اگر کهتر آیی وگر شهره ای اگر ماند ایدر ز تو نام زشت بدانجا نیایی تو خرم بهشت چنین است رسم سرای کهن سکندر شد و ماند ایدر سخن چو او سی و شش پادشا را بکشت نگر تا چه دارد ز گیتی به مشت برآورد پرمایه ده شارستان شد آن شارستانها کنون خارستان بجست آنچ هرگز نجستست کس سخن ماند ازو اندر آفاق و بس سخن به که ویران نگردد سخن چو از برف و باران سرای کهن گذشتم ازین سد اسکندری همه بهتری باد و نیک اختری اگر چند هم بگذرد روزگار نوشته بماند ز ما یادگار اگر صد بمانی و گر صدهزار به خاک اندر آید سرانجام کار دل شهریار جهان شاد باد ز هر بد تن پاکش آزاد باد الا ای برآورده چرخ بلند چه داریی به پیری مرا مستمند چو بودم جوان در برم داشتی به پیری چرا خوار بگذاشتی همی زرد گردد گل کامگار همی پرنیان گردد از رنج خار دو تا گشت آن سرو نازان به باغ همان تیره گشت آن گرامی چراغ پر از برف شد کوهسار سیاه همی لشکر از شاه بیند گناه به کردار مادر بدی تاکنون همی ریخت باید ز رنج تو خون

شرح و بازنویسی ساده

بخش 619 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).