شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 620 از 993

متن اصلی

وفا و خرد نیست نزدیک تو پر از رنجم از رای تاریک تو مرا کاچ هرگز نپروردییی چو پرورده بودی نیازردییی هرانگه که زین تیرگی بگذرم بگویم جفای تو با داورم بنالم ز تو پیش یزدان پاک خروشان به سربر پراگنده خاک چنین داد پاسخ سپهر بلند که ای مرد گویندهٔ بی گزند چرا بینی از من همی نیک و بد چنین ناله از دانشی کی سزد تو از من به هر باره ای برتری روان را به دانش همی پروری بدین هرچ گفتی مرا راه نیست خور و ماه زین دانش آگاه نیست خور و خواب و رای و نشست ترا به نیک و به بد راه و دست ترا ازان خواه راهت که راه آفرید شب و روز و خورشید و ماه آفرید یکی آنک هستیش را راز نیست به کاریش فرجام و آغاز نیست چو گوید بباش آنچ خواهد به دست کسی کو جزین داند آن بیهده ست من از داد چون تو یکی بنده ام پرستندهٔ آفریننده ام نگردم همی جز به فرمان اوی نیارم گذشتن ز پیمان اوی به یزدان گرای و به یزدان پناه براندازه زو هرچ باید بخواه جز او را مخوان گردگار سپهر فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر وزو بر روان محمد درود بیارانش بر هر یکی برفزود کنون پادشاه جهان را ستای به رزم و به بزم و به دانش گرای سرافراز محمود فرخنده رای کزویست نام بزرگی به جای جهاندار ابوالقاسم پر خرد که رایش همی از خرد برخورد همی باد تا جاودان شاد دل ز رنج و ز غم گشته آزاد دل شهنشاه ایران و زابلستان ز قنوج تا مرز کابلستان برو آفرین باد و بر لشکرش چه بر خویش و بر دوده و کشورش جهاندار سالار او میر نصر کزو شادمانست گردنده عصر دریغش نیاید ز بخشیدن ایچ نه آرام گیرد به روز بیسچ چو جنگ آیدش پیش جنگ آورد سر شهریاران به چنگ آورد برآنکس که بخشش کند گنج خویش ببخشد نه اندیشد از رنج خویش جهان تاجهاندار محمود باد وزو بخشش و داد موجود باد سپهدار چون بوالمظفر بود سرلشکر از ماه برتر بود که پیروز نامست و پیروزبخت همی بگذرد تیر او بر درخت همیشه تن شاه بی رنج باد نشستش همه بر سر گنج باد همیدون سپهدار او شاد باد دلش روشن و گنجش آباد باد چنین تا به پایست گردان سپهر ازین تخمه هرگز مبراد مهر پدر بر پدر بر پسر بر پسر همه تاجدارند و پیروزگر گذشته ز شوال ده با چهار یکی آفرین باد بر شهریار کزین مژده دادیم رسم خراج که فرمان بد از شاه با فر و تاج که سالی خراجی نخواهند بیش ز دین دار بیدار وز مرد کیش بدین عهد نوشین روان تازه شد همه کار بر دیگر اندازه شد چو آمد بران روزگاری دراز همی بفگند چادر داد باز ببینی بدین داد و نیکی گمان که او خلعتی یابد از آسمان که هرگز نگردد کهن بر برش بماند کلاه کیان بر سرش سرش سبز باد و تنش بی گزند منش برگذشته ز چرخ بلند ندارد کسی خوار فال مرا کجا بشمرد ماه و سال مرا نگه کن که این نامه تا جاودان درفشی بود بر سر بخردان بماند بسی روزگاران چنین که خوانند هرکس برو آفرین چنین گفت نوشین روان قباد که چون شاه را دل بپیچد ز داد کند چرخ منشور او را سپاه ستاره نخواند ورا نیز شاه ستم نامهٔ عزل شاهان بود چو درد دل بیگناهان بود بماناد تا جاودان این گهر هنرمند و بادانش و دادگر نباشد جهان بر کسی پایدار همه نام نیکو بود یادگار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 620 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).