شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 621 از 993

متن اصلی

کجا شد فریدون و ضحاک و جم مهان عرب خسروان عجم کجا آن بزرگان ساسانیان ز بهرامیان تا به سامانیان نکوهیده تر شاه ضحاک بود که بیدادگر بود و ناپاک بود فریدون فرخ ستایش ببرد بمرد او و جاوید نامش نمرد سخن ماند اندر جهان یادگار سخن بهتر از گوهر شاهوار ستایش نبرد آنک بیداد بود به گنج و به تخت مهی شاد بود گسسته شود در جهان کام اوی نخواند به گیتی کسی نام اوی ازین نامهٔ شاه دشمن گداز که بادا همه ساله بر تخت ناز همه مردم از خانها شد به دشت نیایش همی ز آسمان برگذشت که جاوید بادا سر تاجدار خجسته برو گردش روزگار ز گیتی مبیناد جز کام خویش نوشته بر ایوانها نام خویش همان دوده و لشکر و کشورش همان خسروی قامت و منظرش کنون ای سراینده فرتوت مرد سوی گاه اشکانیان بازگرد چه گفت اندر آن نامهٔ راستان که گوینده یاد آرد از باستان پس از روزگار سکندر جهان چه گوید کرا بود تخت مهان چنین گفت داننده دهقان چاچ کزان پس کسی را نبد تخت عاج بزرگان که از تخم آرش بدند دلیر و سبکسار و سرکش بدند به گیتی به هر گوشه ای بر یکی گرفته ز هر کشوری اندکی چو بر تختشان شاد بنشاندند ملوک طوایف همی خواندند برین گونه بگذشت سالی دویست تو گفتی که اندر زمین شاه نیست نکردند یاد این ازان آن ازین برآسود یک چند روی زمین سکندر سگالید زین گونه رای که تا روم آباد ماند به جای نخست اشک بود از نژاد قباد دگر گرد شاپور خسرو نژاد ز یک دست گودرز اشکانیان چو بیژن که بود از نژاد کیان چو نرسی و چون اورمزد بزرگ چو آرش که بد نامدار سترگ چو زو بگذری نامدار اردوان خردمند و با رای و روشن روان چو بنشست بهرام ز اشکانیان ببخشید گنجی با رزانیان ورا خواندند اردوان بزرگ که از میش بگسست چنگال گرگ ورا بود شیراز تا اصفهان که داننده خواندش مرز مهان به اصطخر بد بابک از دست اوی که تنین خروشان بد از شست اوی چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان نگوید جهاندار تاریخشان کزیشان جز از نام نشنیده ام نه در نامهٔ خسروان دیده ام سکندر چو نومید گشت از جهان بیفگند رایی میان مهان بدان تا نگیرد کس از روم یاد بماند مران کشور آباد و شاد چو دانا بود بر زمین شهریار چنین آورد دانش شاه بار چو دارا به رزم اندرون کشته شد همه دوده را روز برگشته شد پسر بد مر او را یکی شادکام خردمند و جنگی و ساسان به نام پدر را بران گونه چون کشته دید سر بخت ایرانیان گشته دید ازان لشکر روم بگریخت اوی به دام بلا در نیاویخت اوی به هندوستان در به زاری بمرد ز ساسان یکی کودکی ماند خرد بدین هم نشان تا چهارم پسر همی نام ساسانش کردی پدر شبانان بدندی و گر ساربان همه ساله با رنج و کار گران چو کهتر پسر سوی بابک رسید به دشت اندرون سر شبان را بدید بدو گفت مزدورت آید به کار که ایدر گذارد به بد روزگار بپذرفت بدبخت را سرشبان همی داشت با رنج روز و شبان چو شد کارگر مرد و آمد پسند شبان سرشبان گشت بر گوسفند دران روزگاری همی بود مرد پر از غم دل و تن پر از رنج و درد شبی خفته بد بابک رود یاب (؟) چنان دید روشن روانش به خاب که ساسان به پیل ژیان برنشست یکی تیغ هندی گرفته به دست هرانکس که آمد بر او فراز برو آفرین کرد و بردش نماز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 621 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).