شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 622 از 993

متن اصلی

زمین را به خوبی بیاراستی دل تیره از غم بپیراستی به دیگر شب اندر چو بابک بخفت همی بود با مغزش اندیشه جفت چنان دید در خواب کاتش پرست سه آتش ببردی فروزان به دست چو آذر گشسپ و چو خراد و مهر فروزان به کردار گردان سپهر همه پیش ساسان فروزان بدی به هر آتشی عود سوزان بدی سر بابک از خواب بیدار شد روان و دلش پر ز تیمار شد هرانکس که در خواب دانا بدند به هر دانشی بر توانا بدند به ایوان بابک شدند انجمن بزرگان فرزانه و رای زن چو بابک سخن برگشاد از نهفت همه خواب یکسر بدیشان بگفت پراندیشه شد زان سخن رهنمای نهاده برو گوش پاسخ سرای سرانجام گفت ای سرافراز شاه به تأویل این کرد باید نگاه کسی را که بینند زین سان به خواب به شاهی برآرد سر از آفتاب ور ایدونک این خواب زو بگذرد پسر باشدش کز جهان بر خورد چو بابک شنید این سخن گشت شاد براندازه شان یک به یک هدیه داد بفرمود تا سرشبان از رمه بر بابک آید به روز دمه بیامد شبان پیش او با گلیم پر از برف پشمینه دل بدو نیم بپردخت بابک ز بیگانه جای بدر شد پرستنده و رهنمای ز ساسان بپرسید و بنواختش بر خویش نزدیک بنشاختش بپرسیدش از گوهر و از نژاد شبان زو بترسید و پاسخ نداد ازان پس بدو گفت کای شهریار شبان را به جان گر دهی زینهار بگوید ز گوهر همه هرچ هست چو دستم بگیری به پیمان به دست که با من نسازی بدی در جهان نه بر آشکار و نه اندر نهان چو بشنید بابک زبان برگشاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد که بر تو نسازم به چیزی گزند بدارمت شادان دل و ارجمند به بابک چنین گفت زان پس جوان که من پور ساسانم ای پهلوان نبیرهٔ جهاندار شاه اردشیر که بهمنش خواندی همی یادگیر سرافراز پور یل اسفندیار ز گشتاسپ یل در جهان یادگار چو بشنید بابک فرو ریخت آب ازان چشم روشن که او دید خواب بیاورد پس جامهٔ پهلوی یکی باره با آلت خسروی بدو گفت بابک به گرمابه شو همی باش تا خلعت آرند نو یکی کاخ پرمایه او را بساخت ازان سرشبانان سرش برافراخت چو او را بران کاخ بر جای کرد غلام و پرستنده بر پای کرد به هر آلتی سرفرازیش داد هم از خواسته بی نیازیش داد بدو داد پس دختر خویش را پسندیده و افسر خویش را چو نه ماه بگذشت بر ماه چهر یکی کودک آمد چو تابنده مهر به مانندهٔ نامدار اردشیر فزاینده و فرخ و دلپذیر همان اردشیرش پدر کرد نام نیا شد به دیدار او شادکام همی پروریدش به بربر به ناز برآمد برین روزگاری دراز مر او را کنون مردم تیزویر همی خواندش بابکان اردشیر بیاموختندش هنر هرچ بود هنر نیز بر گوهرش بر فزود چنان شد به دیدار و فرهنگ و چهر که گفتی همی زو فروزد سپهر پس آگاهی آمد سوی اردوان ز فرهنگ وز دانش آن جوان که شیر ژیانست هنگام رزم به ناهید ماند همی روز بزم یکی نامه بنوشت پس اردوان سوی بابک نامور پهلوان که ای مرد بادانش و رهنمای سخن گوی و با نام و پاکیزه رای شنیدم که فرزند تو اردشیر سواریست گوینده و یادگیر چو نامه بخوانی هم اندر زمان فرستش به نزدیک ما شادمان ز بایسته ها بی نیازش کنم میان یلان سرفرازش کنم چو باشد به نزدیک فرزند ما نگوییم کو نیست پیوند ما چو آن نامهٔ شاه بابک بخواند بسی خون مژگان به رخ برفشاند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 622 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).