شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 626 از 993

متن اصلی

فرود آمد آن جایگه اردوان بخورد و برآسود و آمد دوان همی تاختند از پس اردشیر به پیش اندرون اردوان و وزیر جوان با کنیزک چو باد دمان نپردخت از تاختن یک زمان کرا یار باشد سپهر بلند بروبر ز دشمن نیاید گزند ازان تاختن رنجه شد اردشیر بدید از بلندی یکی آبگیر جوانمرد پویان به گلنار گفت که اکنون که با رنج گشتیم جفت بباید بدین چشمه آمد فرود که شد باره و مرد بی تار و پود بباشیم بر آب و چیزی خوریم ازان پس بر آسودگی بگذریم چو هر دو رسیدند نزدیک آب به زردی دو رخساره چون آفتاب همی خواست کاید فرود اردشیر دو مرد جوان دید بر آبگیر جوانان به آواز گفتند زود عنان و رکیبت بباید بسود که رستی ز کام و دم اژدها کنون آب خوردن نیارد بها نباید که آیی به خوردن فرود تن خویش را داد باید درود چو از پندگوی آن شنید اردشیر به گلنار گفت این سخن یادگیر رکیبش گران شد سبک شد عنان به گردن برآورد رخشان سنان پس اندر چو باد دمان اردوان همی تاخت با رنج و تیره روان بدانگه که بگذشت نیمی ز روز فلک را بپیمود گیتی فروز یکی شارستان دید با رنگ و بوی بسی مردم آمد به نزدیک اوی چنین گفت با موبدان نامدار که کی برگذشت آن دلاور سوار چنین داد پاسخ بدو رهنمای که ای شاه نیک اختر و پاک رای بدانگه که خورشید برگشت زرد بگسترد شب چادر لاژورد بدین شهر بگذشت پویان دو تن پر از گرد وبی آب گشته دهن یکی غرم بود از پس یک سوار که چون او ندیدم به ایوان نگار چنین گفت با اردوان کدخدای کز ایدر مگر بازگردی به جای سپه سازی و ساز جنگ آوری که اکنون دگرگونه شد داوری که بختش پس پشت او برنشست ازین تاختن باد ماند به دست یکی نامه بنویس نزد پسر به نامه بگوی این سخن در به در نشانی مگر یابد از اردشیر نباید که او دو شد از غرم شیر چو بشنید زو اردوان این سخن بدانست کآواز او شد کهن بدان شارستان اندر آمد فرود همی داد نیکی دهش را درود چو شب روز شد بامداد پگاه بفرمود تا بازگردد سپاه بیامد دو رخساره همرنگ نی چو شب تیره گشت اندر آمد بری یکی نامه بنوشت نزد پسر که کژی به باغ اندر آورد بر چنان شد ز بالین ما اردشیر کزان سان نجست از کمان ایچ تیر سوی پارس آمد بجویش نهان مگوی این سخن با کسی در جهان وزین سو به دریا رسید اردشیر به یزدان چنین گفت کای دستگیر تو کردی مرا ایمن از بدکنش که هرگز مبیناد نیکی تنش برآسود و ملاح را پیش خواند ز کار گذشته فراوان براند نگه کرد فرزانه ملاح پیر به بالا و چهر و بر اردشیر بدانست کو نیست جز کی نژاد ز فر و ز اورنگ او گشت شاد بیامد به دریا هم اندر شتاب به هر سو برافگند زورق به آب ز آگاهی نامدار اردشیر سپاه انجمن شد بران آبگیر هرانکس که بد بابکی در صطخر به آگاهی شاه کردند فخر دگر هرک از تخم دارا بدند به هر کشوری نامدارا بدند چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر ز شادی جوان شد دل مرد پیر همی رفت مردم ز دریا و کوه به نزدیک برنا گروها گروه ز هر شهر فرزانه ای رای زن به نزد جهانجوی گشت انجمن زبان برگشاد اردشیر جوان که ای نامداران روشن روان کسی نیست زین نامدار انجمن ز فرزانه و مردم رای زن که نشنید کاسکندر بدگمان چه کرد از فرومایگی در جهان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 626 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).