شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 627 از 993

متن اصلی

نیاکان ما را یکایک بکشت به بیدادی آورد گیتی به مشت چو من باشم از تخم اسفندیار به مرز اندرون اردوان شهریار سزد گرد مر این را نخوانیم داد وزین داستان کس نگیریم یاد چو باشید با من بدین یارمند نمانم به کس نام و تخت بلند چه گویید و این را چه پاسخ دهید که پاسخ به آواز فرخ نهید هرانکس که بود اندر آن انجمن ز شمشیر زن مرد و از رای زن چو آواز بشنید بر پای خاست همه راز دل بازگفتند راست که هرکس که هستیم بابک نژاد به دیدار و چهر تو گشتیم شاد و دیگر که هستیم ساسانیان ببندیم کین را کمر بر میان تن و جان ما سربسر پیش تست غم و شادمانی به کم بیش تست به دو گوهر از هرکسی برتری سزد بر تو شاهی و کنداوری به فرمان تو کوه هامون کنیم به تیغ آب دریا همه خون کنیم چو پاسخ بدان گونه دید اردشیر سرش برتر آمد ز ناهید و تیر بران مهتران آفرین گسترید به دل در ز اندیشه کین گسترید به نزدیک دریا یکی شارستان پی افگند و شد شارستان کارستان یکی موبدی گفت با اردشیر که ای شاه نیک اختر و دلپذیر سر شهریاری همی نو کنی بر پارس باید که بی خو کنی ازان پس کنی رزم با اردوان که اختر جوانست و خسرو جوان که او از ملوک طوایف به گنج فزونست و زو دیدی آزار و رنج چو برداشتی گاه او را ز جای ندارد کسی زین سپس با تو پای چو بشنید گردن فراز اردشیر سخنهای بایسته و دلپذیر چو برزد سر از تیغ کوه آفتاب به سوی صطخر آمد از پیش آب خبر شد بر بهمن اردوان دلش گشت پردرد و تیره روان نکرد ایچ بر تخت شاهی درنگ سپاهی بیاورد با ساز جنگ یکی نامور بود نامش سباک ابا آلت و لشکر و رای پاک که در شهر جهرم بد او پادشا جهاندیده با داد و فرمانروا مر او را خجسته پسر بود هفت چو آگه شد از پیش بهمن برفت ز جهرم بیامد سوی اردشیر ابا لشکر و کوس و با دار و گیر چو چشمش به روی سپهبد رسید ز باره درآمد چنانچون سزید بیامد دمان پای او بوس داد ز ساسانیان بیشتر کرد یاد فراوان جهانجوی بنواختش به زود آمدن ارج بشناختش پراندیشه شد نامجوی از سباک دلش گشت زان پیر پر بیم و باک به راه اندرون نیز آژیر بود که با او سپاه جهانگیر بود جهاندیده بیدار دل بود پیر بدانست اندیشهٔ اردشیر بیامد بیاورد استا و زند چنین گفت کز کردگار بلند نژندست پرمایه جان سباک اگر دل ندارد سوی شاه پاک چو آگاهی آمد ز شاه اردشیر که آورد لشکر بدین آبگیر چنان سیر سر گشتم از اردوان که از پیرزن گشت مرد جوان مرا نیک پی مهربان بنده دان شکیبادل و راز داننده دان چو بشنید زو اردشیر این سخن یکی دیگر اندیشه افگند بن مر او را به جای پدر داشتی بران نامدارانش سر داشتی دل شاه ز اندیشه آزاد شد سوی آذر رام خراد شد نیایش بسی کرد پیش خدای که باشدش بر نیکوی رهنمای به هر کار پیروزگر داردش درخت بزرگی به بر داردش وزان جایگه شد به پرده سرای عرض پیش او رفت با کدخدای سپه را درم داد و آباد کرد ز دادار نیکی دهش یاد کرد چو شد لشکرش چون دلاور پلنگ سوی بهمن اردوان شد به جنگ چو گشتند نزدیک با یکدگر برفتند گردان پرخاشخر سپاه از دو رویه کشیدند صف همه نیزه و تیغ هندی به کف چو شیران جنگی برآویختند چو جوی روان خون همی ریختند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 627 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).