شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 628 از 993

متن اصلی

بدین گونه تا گشت خورشید زرد هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد چو شد چادر چرخ پیروزه رنگ سپاه سباک اندر آمد به جنگ برآمد یکی باد و گردی چو قیر بیامد ز قلب سپاه اردشیر بیفگند زیشان فراوان به گرز که با زور و دل بود و با فر و برز گریزان بشد بهمن اردوان تنش خستهٔ تیر و تیره روان پس اندر همی تاخت شاه اردشیر ابا نالهٔ بوق و باران تیر برین هم نشان تا به شهر صطخر که بهمن بدو داشت آواز و فخر ز گیتی چو برخاست آواز شاه ز هر سو بپیوست بی مر سپاه مر او را فراوان نمودند گنج کجا بهمن آگنده بود آن به رنج درمهای آگنده را برفشاند به نیرو شد از پارس لشکر براند چو آگاهی آمد سوی اردوان دلش گشت پربیم و تیره روان چنین گفت کین راز چرخ بلند همی گفت با من خداوند پند هران بد کز اندیشه بیرون بود ز بخشش به کوشش گذر چون بود گمانی نبردم که از اردشیر یکی نامجوی آید و شهرگیر در گنج بگشاد و روزی بداد سپه بر گرفت و بنه برنهاد ز گیل و ز دیلم بیامد سپاه همی گرد لشکر برآمد به ماه وزان روی لشکر بیاورد شاه سپاهی که بر باد بربست راه ز بس نالهٔ بوق و با کرنای ترنگیدن زنگ و هندی درای میان دو لشکر دو پرتاب ماند به خاک اندرون مار بی تاب ماند خروشان سپاه و درفشان درفش سرافشان دل از تیغهای بنفش چهل روز زین سان همی جنگ بود بران زیردستان جهان تنگ بود ز هرگونه ای تنگ شد خوردنی همان تنگ شد راه آوردنی ز بس کشته شد روی هامون چو کوه بشد خسته از زندگانی ستوه سرانجام ابری برآمد سیاه بشد کوشش و رزم را دستگاه یکی باد برخاست از انجمن دل جنگیان گشت زان پرشکن بتوفید کوه و بلرزید دشت خروشش همی از هوا برگذشت بترسید زان لشکر اردوان شدند اندرین یک سخن هم زبان که این کار بر اردوان ایزدیست بدین لشکر اکنون بباید گریست به روزی کجا سخت شد کارزار همه خواستند آنگهی زینهار بیامد ز قلب سپاه اردشیر چکاچاک برخاست و باران تیر گرفتار شد در میان اردوان بداد از پی تاج شیرین روان به دست یکی مرد خراد نام چو بگرفت بردش گرفته لگام به پیش جهانجوی بردش اسیر ز دور اردوان را بدید اردشیر فرود آمد از باره شاه اردوان تنش خستهٔ تیر و تیره روان به دژخیم فرمود شاه اردشیر که رو دشمن پادشا را بگیر به خنجر میانش به دو نیم کن دل بدسگالان پر از بیم کن بیامد دژآگاه و فرمان گزید شد آن نامدار از جهان ناپدید چنین است کردار این چرخ پیر چه با اردوان و چه با اردشیر اگر تا ستاره برآرد بلند سپارد هم آخر به خاک نژند دو فرزند او هم گرفتار شد برو تخمهٔ آرشی خوار شد مر آن هر دو را پای کرده به بند به زندان فرستاد شاه بلند دو بدمهر از رزم بگریختند به دام بلا در نیاویختند برفتند گریان به هندوستان سزد گر کنی زین سخن داستان همه رزمگه پر ستام و کمر پر از آلت و لشکر و سیم و زر بفرمود تا گرد کردند شاه ببخشید زان پس همه بر سپاه برفت از میان بزرگان سباک تن اردوان را ز خون کرد پاک خروشان بشستش ز خاک نبرد بر آیین شاهان یکی دخمه کرد به دیبا بپوشید خسته برش ز کافور کرد افسری بر سرش به پیمود آن خاک کاخش به پی ز لشکر هران کس که شد سوی ری وزان پس بیامد بر اردشیر چنین گفت کای شاه دانش پذیر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 628 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).