شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 629 از 993

متن اصلی

تو فرمان بر و دختر او بخواه که با فر و برزست و با تاج و گاه به دست آیدت افسر و تاج و گنج کجا اردوان گرد کرد آن به رنج ازو پند بشنید و گفتا رواست هم اندر زمان دختر او بخواست به ایوان او بد همی یک دو ماه توانگر سپهبد توانگر سپاه سوی پارس آمد ز ری نامجوی برآسوده از رزم وز گفت وگوی یکی شارستان کرد پر کاخ و باغ بدو اندرون چشمه و دشت و راغ که اکنون گرانمایه دهقان پیر همی خواندش خوره اردشیر یکی چشمه بد بی کران اندروی فراوان ازو رود بگشاد و جوی برآورد زان چشمه آتشکده بدو تازه شد مهر و جشن سده به گرد اندرش باغ و میدان و کاخ برآورده شد جایگاه فراخ چو شد شاه با دانش و فر و زور همی خواندش مرزبان شهر گور به گرد اندرش روستاها بساخت چو آباد کردش کس اندر نشاخت به جایی یکی ژرف دریا بدید همی کوه بایست پیشش برید ببردند میتین و مردان کار وزان کوه ببرید صد جویبار همی راند از کوه تا شهر گور شد آن شارستان پر سرای و ستور سپاهی ز اصطخر بی مر ببرد بشد ساخته تا کند رزم کرد به نیکی ز یزدان همی جست مزد که ریزد بر آن بوم و بر خون دزد چو شاه اردشیر اندرآمد به تنگ پذیره شدش کرد بی مر به جنگ یکی کار بدخوار دشوار گشت ابا کرد کشور همه یار گشت یکی لشکری کرد بد پارسی فزونتر ز گردان او یک به سی یکی روز تا شب برآویختند سپاه جهاندار بگریختند ز بس کشته و خسته بر دشت جنگ شد آوردگه را همه جای تنگ جز از شاه با خوارمایه سپاه نبد نامداران بدان رزمگاه ز خورشید تابان وز گرد و خاک زبانها شد از تشنگی چاک چاک هم انگه درفشی برآورد شب که بنشاند آن جنگ و جوش و جلب یکی آتشی دید بر سوی کوه بیامد جهاندار با آن گروه سوی آتش آورد روی ا ردشیر همان اندکی مرد برنا و پیر چو تنگ اندر آمد شبانان بدید بران میش و بز پاسبانان بدید فرود آمد از باره شاه و سپاه دهانش پر از خاک آوردگاه ازیشان سبک اردشیر آب خواست هم انگه ببردند با آب ماست بیاسود و لختی چرید آنچ دید شب تیره خفتان به سر بر کشید ز خفتان شایسته بد بسترش به بالین نهاد آن کیی مغفرش سپیده چو برزد ز دریای آب سر شاه ایران برآمد ز خواب بیامد به بالین او سرشبان که پدرام باد از تو روز و شبان چه آمد که این جای راه تو بود که نه در خور خوابگاه تو بود بپرسید زان سرشبان راه شاه کز ایدر کجا یابم آرامگاه چنین داد پاسخ که آباد جای نیابی مگر باشدت رهنمای از ایدر کنون چار فرسنگ راه چو رفتی پدید آید آرامگاه وزان روی پیوسته شد ده به ده به ده در یکی نامبردار مه چو بشنید زان سرشبان اردشیر ببرد از رمه راهبر چند پیر سپهبد ز کوه اندر آمد بده ازان ده سبک پیش او رفت مه سواران فرستاد برنا و پیر ازان شهر تا خورهٔ اردشیر سپه را چو آگاهی آمد ز شاه همه شاددل برگرفتند راه به کردان فرستاده کارآگهان کجا کار ایشان بجوید نهان برفتند پویان و بازآمدند بر شاه ایران فراز آمدند که ایشان همه نامجویند و شاد ندارد کسی بر دل از شاه یاد برآنند کاندر صطخر اردشیر کهن گشت و شد بخت برناش پیر چو بشنید شاه این سخن شاد شد گذشته سخن بر دلش باد شد گزین کرد ازان لشکر نامدار سواران شمشیرزن سی هزار کماندار با تیر و ترکش هزار بیاورد با خویشتن شهریار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 629 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).