شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 64 از 993

متن اصلی

شگفته شد آن روی پژمرده ماه به نیک اختری برگرفتند راه پس آگاهی آمد سوی شهریار که آمد ز ره زال سام سوار پذیره شدندش همه سرکشان که بودند در پادشاهی نشان چو آمد به نزدیکی بارگاه سبک نزد شاهش گشادند راه چو نزدیک شاه اندر آمد زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین زمانی همی داشت بر خاک روی بدو داد دل شاه آزرمجوی بفرمود تا رویش از خاک خشک ستردند و بر وی پراگند مشک بیامد بر تخت شاه ارجمند بپرسید ازو شهریار بلند که چون بودی ای پهلو راد مرد بدین راه دشوار با باد و گرد به فر تو گفتا همه بهتریست ابا تو همه رنج رامشگریست ازو بستد آن نامهٔ پهلوان بخندید و شد شاد و روشن روان چو بر خواند پاسخ چنین داد باز که رنجی فزودی به دل بر دراز ولیکن بدین نامهٔ دلپذیر که بنوشت با درد دل سام پیر اگر چه مرا هست ازین دل دژم برانم که نندیشم از بیش و کم بسازم برآرم همه کام تو گر اینست فرجام آرام تو تو یک چند اندر به شادی به پای که تا من به کارت زنم نیک رای ببردند خوالیگران خوان زر شهنشاه بنشست با زال زر بفرمود تا نامداران همه نشستند بر خوان شاه رمه چو از خوان خسرو بپرداختند به تخت دگر جای می ساختند چو می خورده شد نامور پور سام نشست از بر اسپ زرین ستام برفت و بپیمود بالای شب پر اندیشه دل پر ز گفتار لب بیامد به شبگیر بسته کمر به پیش منوچهر پیروزگر برو آفرین کرد شاه جهان چو برگشت بستودش اندر نهان بفرمود تا موبدان و ردان ستاره شناسان و هم بخردان کنند انجمن پیش تخت بلند به کار سپهری پژوهش کنند برفتند و بردند رنج دراز که تا با ستاره چه دارند راز سه روز اندران کارشان شد درنگ برفتند با زیج رومی به چنگ زبان بر گشادند بر شهریار که کردیم با چرخ گردان شمار چنین آمد از داد اختر پدید که این آب روشن بخواهد دوید ازین دخت مهراب و از پور سام گوی پر منش زاید و نیک نام بود زندگانیش بسیار مر همش زور باشد هم آیین و فر همش برز باشد همش شاخ و یال به رزم و به بزمش نباشد همال کجا بارهٔ او کند موی تر شود خشک همرزم او را جگر عقاب از بر ترگ او نگذرد سران جهان را بکس نشمرد یکی برز بالا بود فرمند همه شیر گیرد به خم کمند هوا را به شمشیر گریان کند بر آتش یکی گور بریان کند کمر بستهٔ شهریاران بود به ایران پناه سواران بود چنین گفت پس شاه گردن فراز کزین هر چه گفتید دارید راز بخواند آن زمان زال را شهریار کزو خواست کردن سخن خواستار بدان تا بپرسند ازو چند چیز نهفته سخنهای دیرینه نیز نشستند بیدار دل بخردان همان زال با نامور موبدان بپرسید مر زال را موبدی ازین تیزهش راه بین بخردی که از ده و دو تای سرو سهی که رستست شاداب با فرهی ازان بر زده هر یکی شاخ سی نگردد کم و بیش در پارسی دگر موبدی گفت کای سرفراز دو اسپ گرانمایه و تیزتاز یکی زان به کردار دریای قار یکی چون بلور سپید آبدار بجنبید و هر دو شتابنده اند همان یکدیگر را نیابنده اند سدیگر چنین گفت کان سی سوار کجا بگذرانند بر شهریار یکی کم شود باز چون بشمری همان سی بود باز چون بنگری چهارم چنین گفت کان مرغزار که بینی پر از سبزه و جویبار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 64 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).