شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 643 از 993

متن اصلی

نباید که بر هیچ درویش رنج رسد گر بر آنکس بود نام و گنج به هر منزلی در خورید و دهید بران زیردستان سپاسی نهید به چیز کسان کس میازید دست هرانکس که او هست یزدان پرست به دشمن هرانکس که بنمود پشت شود زان سپس روزگارش درشت اگر دخمه باشد به چنگال اوی وگر بند ساید بر و یال اوی ز دیوان دگر نام او کرده پاک خورش خاک و رفتنش بر تیره خاک به سالار گفتی که سستی مکن همان تیز و پیش دستی مکن همیشه به پیش سپه دار پیل طلایه پراگنده بر چار میل نخستین یکی گرد لشکر به گرد چو پیش آیدت روز ننگ و نبرد به لشکر چنین گوی کاین خود کیند بدین رزمگاه اندرون برچیند از ایشان صد اسپ افگن از ما یکی همان صد به پیش یکی اندکی شما را همه پاک برنا و پیر ستانم همه خلعت از اردشیر چو اسپ افگند لشکر از هر دو روی نباید که گردان پرخاشجوی بیاید که ماند تهی قلب گاه وگر چند بسیار باشد سپاه چنان کن که با میمنه میسره بکوشند جنگ آوران یکسره همان نیز با میسره میمنه بکوشند و دلها همه بر بنه بود لشکر قلب بر جای خویش کس از قلبگه نگسلد پای خویش وگر قلب ایشان بجنبد ز جای تو با لشکر از قلب گاه اندر آی چو پیروز گردی ز کس خون مریز که شد دشمن بدکنش در گریز چو خواهد ز دشمن کسی زینهار تو زنهارده باش و کینه مدار چو تو پشت دشمن ببینی به چیز مپرداز و مگذر هم از جای نیز نباید که ایمن شوید از کمین سپه باشد اندر در و دشت کین هرآنگه که از دشمن ایمن شوی سخن گفتن کس همی نشنوی غنیمت بدان بخش کو جنگ جست به مردی دل از جان شیرین بشست هرانکس که گردد به دستت اسیر بدین بارگاه آورش ناگزیر من از بهر ایشان یکی شارستان برآرم به بومی که بد خارستان ازین پندها هیچ گونه مگرد چو خواهی که مانی تو بی رنج و درد به پیروزی اندر به یزدان گرای که او باشدت بی گمان رهنمای ز جایی که آمد فرستاده ای ز ترکی و رومی و آزاده ای ازو مرزبان آگهی داشتی چنین کارها خوار نگذاشتی بره بر بدی خان او ساخته کنارنگ زان کار پرداخته ز پوشیدنیها و از خوردنی نیازش نبودی به گستردنی چو آگه شدی زان سخن کاردار که او بر چه آمد بر شهریار هیونی سرافراز و مردی دبیر برفتی به نزدیک شاه اردشیر بدان تا پذیره شدندی سپاه بیاراستی تخت پیروز شاه کشیدی پرستنده هر سو رده همه جامه هاشان به زر آژده فرستاده را پیش خود خواندی به نزدیکی تخت بنشاندی به پرسش گرفتی همه راز اوی ز نیک و بد و نام و آواز اوی ز داد و ز بیداد وز کشورش ز آیین وز شاه وز لشکرش به ایوانش بردی فرستاده وار بیاراستی هرچ بودی به کار وزان پس به خوان و میش خواندی بر تخت زرینش بنشاندی به نخچیر بردیش با خویشتن شدی لشکر بیشمار انجمن کسی کردنش را فرستاده وار بیاراستی خلعت شهریار به هر سو فرستاد پس موبدان بی آزار و بیداردل بخردان که تا هر سوی شهرها ساختند بدین نیز گنجی بپرداختند بدان تا کسی را که بی خانه بود نبودش نوا بخت بیگانه بود همان تا فراوان شود زیردست خورش ساخت با جایگاه نشست ازو نام نیکی بود در جهان چه بر آشکار و چه اندر نهان چو او در جهان شهریاری نبود پس از مرگ او یادگاری نبود منم ویژه زنده کن نام اوی مبادا جز از نیکی انجام اوی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 643 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).