شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 648 از 993

متن اصلی

چو خواهی که بستایدت پارسا بنه خشم و کین چون شوی پادشا هوا چونک بر تخت حشمت نشست نباشی خردمند و یزدان پرست نباید که باشی فراوان سخن به روی کسان پارسایی مکن سخن بشنو و بهترین یادگیر نگر تا کدام آیدت دلپذیر سخن پیش فرهنگیان سخته گوی گه می نوازنده و تازه روی مکن خوار خواهنده درویش را بر تخت منشان بداندیش را هرانکس که پوزش کند بر گناه تو بپذیر و کین گذشته مخواه همه داده ده باش و پروردگار خنک مرد بخشنده و بردبار چو دشمن بترسد شود چاپلوس تو لشکر بیارای و بربند کوس به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ بپرهیزد و سست گردد به ننگ وگر آشتی جوید و راستی نبینی به دلش اندرون کاستی ازو باژ بستان و کینه مجوی چنین دار نزدیک او آب روی بیارای دل را به دانش که ارز به دانش بود تا توانی بورز چو بخشنده باشی گرامی شوی ز دانایی و داد نامی شوی تو عهد پدر با روانت بدار به فرزندمان هم چنین یادگار چو من حق فرزند بگزاردم کسی را ز گیتی نیازاردم شما هم ازین عهد من مگذرید نفس داستان را به بد مشمرید تو پند پدر همچنین یاددار به نیکی گرای و بدی باد دار به خیره مرنجان روان مرا به آتش تن ناتوان مرا به بد کردن خویش و آزار کس مجوی ای پسر درد و تیمار کس برین بگذرد سالیان پانصد بزرگی شما را به پایان رسد بپیچد سر از عهد فرزند تو هم انکس که باشد ز پیوند تو ز رای و ز دانش به یکسو شوند همان پند دانندگان نشنوند بگردند یکسر ز عهد و وفا به بیداد یازند و جور و جفا جهان تنگ دارند بر زیردست بر ایشان شود خوار یزدان پرست بپوشند پیراهن بدتنی ببالند با کیش آهرمنی گشاده شود هرچ ما بسته ایم ببالاید آن دین که ما شسته ایم تبه گردد این پند و اندرز من به ویرانی آرد رخ این مرز من همی خواهم از کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان که باشد ز هر بد نگهدارتان همه نیک نامی بود یارتان ز یزدان و از ما بر آن کس درود که تارش خرد باشد و داد پود نیارد شکست اندرین عهد من نکوشد که حنظل کند شهد من برآمد چهل سال و بر سر دو ماه که تا برنهادم به شاهی کلاه به گیتی مرا شارستانست شش هوا خوشگوار و به زیر آب خوش یکی خواندم خورهٔ اردشیر که گردد زبادش جوان مرد پیر کزو تازه شد کشور خوزیان پر از مردم و آب و سود و زیان دگر شارستان گندشاپور نام که موبد ازان شهر شد شادکام دگر بوم میسان و رود فرات پر از چشمه و چارپای و نبات دگر شارستان برکهٔ اردشیر پر از باغ و پر گلشن و آبگیر چو رام اردشیرست شهری دگر کزو بر سوی پارس کردم گذر دگر شارستان اورمزد اردشیر هوا مشک بوی و به جوی آب شیر روان مرا شادگردان به داد که پیروز بادی تو بر تخت شاد بسی رنجها بردم اندر جهان چه بر آشکار و چه اندر نهان کنون دخمه را برنهادیم رخت تو بسپار تابوت و پرداز تخت بگفت این و تاریک شد بخت اوی دریغ آن سر و افسر و تخت اوی چنین است آیین خرم جهان نخواهد بما برگشادن نهان انوشه کسی کو بزرگی ندید نبایستش از تخت شد ناپدید بکوشی و آری ز هرگونه چیز نه مردم نه آن چیز ماند به نیز سرانجام با خاک باشیم جفت دو رخ را به چادر بباید نهفت بیا تا همه دست نیکی بریم جهان جهان را به بد نسپرسم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 648 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).