شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 649 از 993

متن اصلی

بکوشیم بر نیک نامی به تن کزین نام یابیم بر انجمن خنک آنک جامی بگیرد به دست خورد یاد شاهان یزدان پرست چو جام نبیدش دمادم شود بخسپد بدانگه که خرم شود کنون پادشاهی شاپور گوی زبان برگشای از می و سور گوی بران آفرین کافرین آفرید مکان و زمان و زمین آفرید هم آرام ازویست و هم کار ازوی هم انجام ازویست و فرجام ازوی سپهر و زمان و زمین کرده است کم و بیش گیتی برآورده است ز خاشاک ناچیز تا عرش راست سراسر به هستی یزدان گواست جز او را مخوان کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان ازو بر روان محمد درود بیارانش بر هریکی برفزود سرانجمن بد ز یاران علی که خوانند او را علی ولی همه پاک بودند و پرهیزگار سخنهایشان برگذشت از شمار کنون بر سخنها فزایش کنیم جهان آفرین را ستایش کنیم ستاییم تاج شهنشاه را که تختش درفشان کند ماه را خداوند با فر و با بخش و داد زمانه به فرمان او گشت شاد خداوند گوپال و شمشیر و گنج خداوند آسانی و درد و رنج جهاندار با فر و نیکی شناس که از تاج دارد به یزدان سپاس خردمند و زیبا و چیره سخن جوانی بسال و بدانش کهن همی مشتری بارد از ابر اوی بتازیم در سایهٔ فر اوی به رزم آسمان را خروشان کند چو بزم آیدش گوهرافشان کند چو خشم آورد کوه ریزان شود سپهر از بر خاک لرزان شود پدر بر پدر شهریارست و شاه بنازد بدو گنبد هور و ماه بماناد تا جاودان نام اوی همه مهتری باد فرجام اوی سر نامه کردم ثنای ورا بزرگی و آیین و رای ورا ازو دیدم اندر جهان نام نیک ز گیتی ورا باد فرجام نیک ز دیدار او تاج روشن شدست ز بدها ورا بخت جوشن شدست بنازد بدو مردم پارسا هم انکس که شد بر زمین پادشا هوا روشن از بارور بخت اوی زمین پایهٔ نامور تخت اوی به رزم اندرون ژنده پیل بلاست به بزم اندرون آسمان وفاست چو در رزم رخشان شود رای اوی همی موج خیزد ز دریای اوی به نخچیر شیران شکار وی اند دد و دام در زینهار وی اند از آواز گرزش همی روز جنگ بدرد دل شیر و چرم پلنگ سرش سبز باد و دلش پر ز داد جهان بی سر و افسر او مباد چو شاپور بنشست بر تخت داد کلاه دلفروز بر سر نهاد شدند انجمن پیش او بخردان بزرگان فرزانه و موبدان چنین گفت کای نامدار انجمن بزرگان پردانش و رای زن منم پاک فرزند شاه اردشیر سرایندهٔ دانش و یادگیر همه گوش دارید فرمان من مگردید یکسر ز پیمان من وزین هرچ گویم پژوهش کنید وگر خام گویم نکوهش کنید چو من دیدم اکنون به سود و زیان دو بخشش نهاده شد اندر میان یکی پادشا پاسبان جهان نگهبان گنج کهان و مهان وگر شاه با داد و فرخ پیست خرد بی گمان پاسبان ویست خرد پاسبان باشد و نیک خواه سرش برگذارد ز ابر سیاه همه جستنش داد و دانش بود ز دانش روانش به رامش بود دگر آنک او بزمون خرد بکوشد بمه ردی و گرد آورد به دانش ز یزدان شناسد سپاس خنک مرد دانا و یزدان شناس به شاهی خردمند باشد سزا به جای خرد زر شود بی بها توانگر شود هرک خشنود گشت دل آرزو خانهٔ دود گشت کرا آرزو بیش تیمار بیش بکوش ونیوش و منه آز پیش به آسایش و نیک نامی گرای گریزان شو از مرد ناپاک رای

شرح و بازنویسی ساده

بخش 649 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).