شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 651 از 993

متن اصلی

برانوش را گفت گر هندسی پلی ساز آنجا چنانچون رسی که ما بازگردیم و آن پل به جای بماند به دانایی رهنمای به رش کرده بالای این پل هزار بخواهی ز گنج آنچ آید به کار تو از دانشی فیلسوفان روم فراز آر چندی بران مرز و بوم چو این پل برآید سوی خان خویش برو تازیان باش مهمان خویش ابا شادمانی و با ایمنی ز بد دور وز دست اهریمنی به تدبیر آن پل باستاد مرد فراز آوریدش بران کارکرد بپردخت شاپور گنجی بران که زان باشد آسانی مردمان چو شد شه برانوش کرد آن تمام پلی کرد بالا هزارانش گام چو شد پل تمام او ز ششتر برفت سوی خان خود روی بنهاد تفت همی بود شاپور با داد و رای بلنداختر و تخت شاهی به جای چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه پراگنده شد فر و اورنگ شاد بفرمود تا رفت پیش اورمزد بدو گفت کای چون گل اندر فرزد تو بیدار باش و جهاندار باش جهاندیدگان را خریدار باش نگر تا به شاهی ندارد امید بخوان روز و شب دفتر جمشید بجز داد و خوبی مکن در جهان پناه کهان باش و فر مهان به دینار کم ناز و بخشنده باش همان دادده باش و فرخنده باش مزن بر کم آزار بانگ بلند چو خواهی که بختت بود یارمند همه پند من سربسر یادگیر چنان هم که من دارم از اردشیر بگفت این و رنگ رخش زرد گشت دل مرد برنا پر از درد گشت چه سازی همی زین سرای سپنج چه نازی به نام و چه نازی به گنج ترا تنگ تابوت بهرست و بس خورد گنج تو ناسزاوار کس نگیرد ز تو یاد فرزند تو نه نزدیک خویشان و پیوند تو ز میراث دشنام باشدت بهر همه زهر شد پاسخ پای زهر به یزدان گرای و سخن زو فزای که اویست روزی ده و رهنمای درود تو بر گور پیغمبرش که صلوات تاجست بر منبرش سر گاه و دیهیم شاه اورمزد بیارایم اکنون چو ماه اورمزد ز شاهی برو هیچ تاوان نبود ازان بد که عهدش فراوان نبود چو بنشست شاه اورمزد بزرگ به آبشخور آمد همی میش و گرگ چنین گفت کای نامور بخردان جهان گشته و کار دیده ردان بکوشیم تا نیکی آریم و داد خنک آنک پند پدر کرد یاد چو یزدان نیکی دهش نیکوی بما داد و تاج سر خسروی به نیکی کنم ویژه انبازتان نخواهم که بی من بود رازتان بدانید کان کو منی فش بود بر مهتران سخت ناخوش بود ستیره بود مرد را پیش رو بماند نیازش همه ساله نو همان رشک شمشیر نادان بود همیشه برو بخت خندان بود دگر هرک دارد ز هر کار ننگ بود زندگانی و روزیش تنگ در آز باشد دل سفله مرد بر سفلگان تا توانی مگرد هرانکس که دانش نیابی برش مکن ره گذر تازید بر درش به مرد خردمند و فرهنگ و رای بود جاودان تخت شاهی به پای دلت زنده باشد به فرهنگ و هوش به بد در جهان تا توانی مکوش خرد همچو آبست و دانش زمین بدان کاین جدا و آن جدا نیست زین دل شاه کز مهر دوری گرفت اگر بازگردد نباشد شگفت هرانکس که باشد مرا زیردست همه شادمان باد و یزدان پرست به خشنودی کردگار جهان خرد یار باد آشکار و نهان خردمند گر مردم پارسا چو جایی سخن راند از پادشا همه سخته باید که راند سخن که گفتار نیکو نگردد کهن نباید که گویی به جز نیکوی وگر بد سراید نگر نشنوی ببیند دل پادشا راز تو همان بشنود گوش آواز تو چه گفت آن سخن گوی پاسخ نیوش که دیوار دارد به گفتار گوش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 651 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).