شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 652 از 993

متن اصلی

همه انجمن خواندند آفرین بران شاه بینادل و پاک دین پراگنده گشت آن بزرگ انجمن همه شاد زان سرو سایه فگن همان رسم شاپور شاه اردشیر همی داشت آن شاه دانش پذیر جهانی سراسر بدو گشت شاد چه نیکو بود شاه با بخش و داد همی راند با شرم و با داد کار چنین تا برآمد برین روزگار بگسترد کافور بر جای مشک گل و ارغوان شد به پالیز خشک سهی سرو او گشت همچون کمان نه آن بود کان شاه را بدگمان نبود از جهان شاد بس روزگار سرآمد بران دادگر شهریار چو دانست کز مرگ نتوان گریخت بسی آب خونین ز دیده بریخت بگسترد فرش اندر ایوان خویش بفرمود کامدش بهرام پیش بدو گفت کای پاک زاده پسر به مردی و دانش برآورده سر به من پادشاهی نهادست روی که رنگ رخم کرد همرنگ موی خم آورد بالای سرو سهی گل سرخ را داد رنگ بهی چو روز تو آمد جهاندار باش خردمند باش و بی آزار باش نگر تا نپیچی سر از دادخواه نبخشی ستمکارگان را گناه زبان را مگردان به گرد دروغ چو خواهی که تاج از تو گیرد فروغ روانت خرد باد و دستور شرم سخن گفتن خوب و آواز نرم خداوند پیروز یار تو باد دل زیردستان شکار تو باد بنه کینه و دور باش از هوا مبادا هوا بر تو فرمانرا سخن چین و بی دانش و چاره گر نباید که یابد به پیشت گذر ز نادان نیابی جز از بتری نگر سوی بی دانشان ننگری چنان دان که بی شرم و بسیارگوی نبیند به نزد کسی آب روی خرد را مه و خشم را بنده دار مشو تیز با مرد پرهیزگار نگر تا نگردد به گرد تو آز که آز آورد خشم و بیم و نیاز همه بردباری کن و راستی جدا کن ز دل کژی و کاستی بپرهیز تا بد نگرددت نام که بدنام گیتی نبیند به کام ز راه خرد ایچ گونه متاب پشیمانی آرد دلت را شتاب درنگ آورد راستیها پدید ز راه خرد سر نباید کشید سر بردباران نیاید به خشم ز نابودنیها بخوابند چشم وگر بردباری ز حد بگذرد دلاور گمانی به سستی برد هرانکس که باشد خداوند گاه میانجی خرد را کند بر دو راه نه سستی نه تیزی به کاراندرون خرد باد جان ترا رهنمون نگه دار تا مردم عیب جوی نجوید به نزدیک تو آب روی ز دشمن مکن دوستی خواستار وگر چند خواند ترا شهریار درختی بود سبز و بارش کبست وگر پای گیری سر آید به دست اگر در فرازی و گر در نشیب نباید نهادن سر اندر فریب به دل نیز اندیشهٔ بد مدار بداندیش را بد بود روزگار سپهبد کجا گشت پیمان شکن بخندد بدو نامدار انجمن خردگیر کرایش جان تست نگهدار گفتار و پیمان تست هم آرایش تاج و گنج و سپاه نمایندهٔ گردش هور و ماه نگر تا نسازی ز بازوی گنج که بر تو سرآید سرای سپنج مزن رای جز با خردمند مرد از آیین شاهان پیشی مگرد به لشکر بترسان بداندیش را به ژرفی نگه کن پس و پیش را ستاینده ای کو ز بهر هوا ستاید کسی را همی ناسزا شکست تو جوید همی زان سخن ممان تا به پیش تو گردد کهن کسی کش ستایش بیاید به کار تو او را ز گیتی به مردم مدار که یزدان ستایش نخواهد همی نکوهیده را دل بکاهد می هرانکس که او از گنهکار چشم بخوابید و آسان فرو برد خشم فزونیش هر روز افزون شود شتاب آورد دل پر از خون شود هرانکس که با آب دریا نبرد بجوید نباشد خردمند مرد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 652 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).