شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 655 از 993

متن اصلی

بنوش و بباز و بناز و ببخش مکن روز بر تاج و بر تخت دخش چو برگشت بهرام را روز و بخت به نرسی سپرد آن زمان تاج و تخت چنین است و این را بی اندازه دان گزاف فلک هر زمان تازه دان کنون کار نرسی بگویم همی ز دل زنگ و زنگار شویم همی چو نرسی نشست از بر تخت عاج به سر بر نهاد آن سزاوار تاج همه مهتران با نثار آمدند ز درد پدر سوکوار آمدند بریشان سپهدار کرد آفرین که ای مهربانان باداد و دین بدانید کز کردگار جهان چنین رفت کار آشکار و نهان که ما را فزونی خرد داد و شرم جوانمردی و داد و آواز نرم همان ایمنی شادمانی بود کرا ز اخترش مهربانی بود خردمند مرد ار ترا دوست گشت چنان دان که با تو ز یک پوست گشت تو کردار خوب از توانا شناس خرد نیز نزدیک دانا شناس دلیری ز هشیار بودن بود دلاور به جای ستودن بود هرانکس که بگریزد از کارکرد ازو دور شد نام و ننگ و نبرد همان کاهلی مردم از بددلیست هم آواز آن بددلی کاهلیست همی زیست نه سال با رای و پند جهان را سخن گفتنش سودمند چو روزش فراز آمد و بخت شوم شد آن ترگ پولاد بر سان موم دوان شد به بالینش شاه اورمزد به رخشانی لاله اندر فرزد که فرزند آن نامور شاه بود فرزوان چو در تیره شب ماه بود بدو گفت کای نازدیده جوان مبر دست سوی بدی تا توان تو از جای بهرام و نرسی به بخت سزاوار تاجی و زیبای تخت بدین زور و بالا و این فر و یال بهر دانش از هرکسی بی همال مبادا که تاج از تو گریان شود دل انجمن بر تو بریان شود جهان را به آیین شاهان بدار چو آمختی از پاک پروردگار به فرجام هم روز تو بگذرد سپهر روانت به پی بسپرد چنان رو که پرسند پاسخ کنی به پاسخ گری روز فرخ کنی بگفت این و چادر به سر درکشید یکی بادسرد از جگر برکشید همان روز گفتی که نرسی نبود همان تخت و دیهیم و کرسی نبود چو بر گاه رفت اورمزد بزرگ ز نخچیر کوتاه شد چنگ گرگ جهان را همی داشت با ایمنی نهان گشت کردار آهرمنی نخست آفرین کرد بر کردگار توانا و دانا و پروردگار شب و روز و گردان سپهر آفرید چو بهرام و کیوان و مهر آفرید ازویست پیروزی و فرهی دل و داد و دیهیم شاهنشهی همیشه دل ما پر از داد باد دل زیردستان به ما شاد باد ستایش نیابد سر سفله مرد بر سفلگان تا توانی مگرد همان نیز با مرد بدخواه رای اگر پندگیری به نیکی گرای ز بخشش هرانکس که جوید سپاس نخواندش بخشنده یزدان شناس ستاننده گر ناسپاست نیز سزد گر ندارد کس او را به چیز هراسان بود مردم سخت کار که او را نباشد کسی دوستدار وگر سستی آرد به کار اندرون نخواند ورا رای زن رهنمون گر از کاهلان یار خواهی به کار نباشی جهانجوی و مردم شمار نگر خویشتن را نداری بزرگ وگر گاه یابی نگردی سترگ چو بدخو شود مرد درویش خوار همی بیند آن از بد روزگار همه ساله بیکار و نالان ز بخت نه رای و نه دانش نه زیبای تخت وگر بازگیرند ازو خواسته شود جان و مغز و دلش کاسته به بی چیزی و بدخویی یازد اوی ندارد خرد گردن افرازد اوی نه چیز و نه دانش نه رای و هنر نه دین و نه خشنودی دادگر شما را شب و روز فرخنده باد بداندیش را جان پراگنده باد برو مهتران آفرین ساختند خود از سوک شاهان بپرداختند چو نه سال بگذشت بر سر سپهر گل زرد شد آن چو گلنار چهر

شرح و بازنویسی ساده

بخش 655 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).